خراب پرسپولیس

برای کیهان ورزشی:

    شب زود میخوابم تا فردا صبح علیالطلوع دم ورزشگاه آزادی باشم. بازی 3 بعدازظهر شروع میشه ولی هر کی از 6 صبح درب ورزشگاه رو از جا نکَنه، از جا خبری نیس. کاش بلیط گیرم بیاد و به تور «کامبیز اراذل»، برای تهیه بلیط بازار سیاه نیفتم. مسواک رو یادم نیس زدم یا نه ولی بوق خاور رو از زیرزمین آوردم و خوب پاک کرده و سابیدم و زیر تشک کردم تا صبح یادم نره. پرسپولیسیام ولی از سپاهان هم بگی نگی خوشم میاد ولی خب بچه طهرونی گفتهان؛ ناسیوناریسمی گفته‎ان! یکهفته دیگه امتحانا شوروع میشه و هنوز یه خال هم نخوندهام. عشق فوتبال دربهدرم کرده؛ عشقِ بردن پیروزی. گرهی عاطفی گرفتیم بسکه چن سالیه پیروزی هیچی نشده؛ ای بخشکی بخت. تا صبح هی این ور اون ور شدم از بس بوقه اذیتم کرد. یه ناهمواری عمده در تشک ایجاد کرده بود. هی خواب می‏دیدم از طبقه دوم ورزشگاه آزادی هولم میدن پایین و نرسیده به زمین شیهه‏کشان از خواب بیدار می‏شدم و تا 6 دقیقهی تمام قلبم مثل یه عضو مرغ طپش می‏نمود. از زیر تشک درش آوردم و تکیه‏اش دادم به دیفال. مونده بابام ببینه. صبح پا میشم و می‏بینم نیس. همه اتاق رو نیگا می‏کنم نیس. واکنش شدیدی نشون نمی‏دم که ملتفت بشن. ساعت 5 صبحه و من فقط یکساعت وقت دارم. همه جای خونه رو پاورچین می‏گردم ولی هر چی می‏گردم کمتر پیدا می‏کنم. بی‏خیالش میشم و می‏خوام بزنم بیرون که بوقم رو سربرآورده از سطل آشغال گوشهی حیاط می‏بینمش. کار کار مادرمه. برش می‏دارم و راه میافتم.

 توی مترو، هم‏قطارانی رو می‏بینم که در طول سال، محاله این موقع بیدار باشن؛ درست مث خودم. چشما رو میمالن و هی خمیازه میکشن. همشون پرسپولیسیان. اگر هم نباشن بروز نمیدن که در این صورت جاشون توی چاله متروست. دم در ورزشگاه، دوقبضه آدم وایستاده؛ اینا دیگه کین؟ به هر وسیلهای هست بلیط میخرم و به درون ورزشگاه میخزم. وقتی از ورودی رهایی پیدا میکنم میبینم لباسم رنگی شده، بعد می‎فهمم از رنگهای نخشکیده اون پسری آغشته شده که سراسر وجودش از رنگ‏آمیزی مضحکی مسخ شده بود و به انسان نمیمانست. دنبال جایی میگردم که بعدازظهر که بازی شوروع میشه آفتاب سیخ نشه تو چشام؛ جایی کاملاً در وسط و مسلط به میدان.

هر رقم آدمی که بخوای اینجا هست جز کسانی که برای سلامتی خودشون برنامه دارن. 4 ساعت به بازی مونده و اینا هی دارن انرژی مصرف میکنن و حساب وقت اضافی و کالریای که نمیماند را نمیکنند. (فلاش فوروارد:) گل اول رو که پیروزی زد کرجیها بدون رادیو فهمیدن. یعنی در کرج هم میشد بدون رادیو و تلویزیون بازی رو دید و شنید. صدای ناشی از هیجان تماشاچیان در گل اول، ابتدا به گوش نمیرسید؛ چون گوش آدمی، فقط صداهایی با فرکانس معمولی را میشنود اما ولوم که پایینتر آمد گوش ما هم شنید و سوت کشید؛ من ملتفت هیچی نبودم، وقتی جو ملتهب شد بدون توجه به لیدرها بوق میزدم؛ گاه و بیگاه. هوای استادیوم با تحرکات تماشاچی‏ها گرم‏تر به نظر می‏رسید؛ توی اردیبهشت، هواش عین تیرماه بهار! بود. چند متر آنطرفتر یکی خوندماغ شده بود و با این حال داد خودش را میزد و متوجه نبود. عدهای هم قلوهسنگهایی به جرم حداقل 500 گرم به سمت هواداران سپاهان و داخل زمین پرتاب میکردند. یک لحظه از بودنم در اونجا پشیمان شدم. آقای رادان یک تنه پاشده بود اومده بود نظم برقرار کنه. عدهای ناسزاش میگفتن و عدهای به نفعاش شعار میدادن ولی او کار خودش رو انجام میداد. با عینک دودی کمی مقبولتر شده بود. گل اول سپاهان مصادف شد با این که سطح صدای استادیوم چند لِوِل بالا بگیرد و همان بالا ثابت بماند. قبلاً بالا و پایین میشد ولی این بار دیگه پایین نیامد. عدهای از حال رفتند و سردست شدند. بازی که به وقت اضافه کشید عدهای مأیوسانه داشتند خارج میشدند که پیروزی به گل دوم رسید و اونها شروع کردن به برگشتن. گل دوم، سردار رادان را اکتیوتر کرد و هی این طرف و آن طرف میدوید و دیگه عینک به چشم نداشت. داور سوت پایانی رو که زد با همه دیوارهای انسانی پلیس، عده ای پریدند وسط زمین. کنترل از دست پلیس و مافوق پلیس در رفته بود. اینجا بود که ماندن در ورزشگاه رو به مصلحت خود، خانواده و انسانیت ندانستم و بلند شدم، اما خارج شدن از این مهلکه به سادگی میسور نبود. نیکبخت میکروفون را گرفته بود و داشت از پرسپولیسیِ دوآتشه بودن خود پرده بر می‏داشت که تونستم خارج بشم.

توی پارکینگِ خودروهای سواری، ماشینهایی بودند که شیشه عقب و جلو نداشتند. شاید برای گرما این کار را کرده بودند و یا شاید تماشاچینماها برایشان این کار را انجام داده بودند. آمبولانسها با تمام ظرفیت بهکار بودند. یک صحنه جنگی تمام عیار. میکروفون به دست کریم باقری بود و ورزشگاه در حال همخوانی مصرع لالا لای لای، لالا ... لالا بود که پریدم بالای اتوبوس تهرانپارس. وردی خواندم و جایی برای ایستادن پیدا کردم. چو انداخته بودن که توی اتوبوسها مأمور هست ولی با این حال، اتوبوس هنوز راه نیفتاده شیشهی عقب نداشت. گرمایی در حدود 39 درجه سانتی گراد و رطوبت حول و حوش 97 درصد خصوصیت هوای اتوبوس منحصر به فرد ما بود. تتمه انرژیها داشت در اتوبوسها تخلیه میشد. برخی به رغم لاغری، توانی مضاعف داشتند و یک هل دادن آنها ممکن بود شما را از پنجره خلفی به بیرون هدایت کند. راننده از ترس جان خود دم نمیزد چه برسه به تلاش برای حفظ بیت المال. بوقم در یکی از اجتماعات شکنندهی درب خروجی از دست رفته بود و من حالا در اتوبوس متوجه شدم که همراهم نیست. اتوبان تهران کرج مسدود بود و وسط اتوبانِ قفل شده، فرصتی فراچنگ آمده بود برای تخلیه کالریها از راه کمر. دانسینگ بیسابقه در اتوبان تهران کرج حدود یکساعت به طول انجامید و ما با آخرین ورژن رقص اعم از ماهوارهای و سنتی و باباکرم، و تغییرات پدید آمده در آنها کاملاً آشنا شدیم. ساعت 1.5  صبح قدیم با پیراهنی چاک خورده و حالی نزار و شکمی گشنه به خانه رسیدم و به دیداری مفصل با پدرم که با گزمه مخصوص دزدگیری لب حوض به انتظارم نشسته بود نائل شدم. به خاطر صدمات ناشی از این ملاقات، بیش از این نمیتوانم برایتان بنویسم. تا بازی بعد و صدمات بعدی التماس دعای خیر.

فرهاد سک سک

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

توضیح آقای زائری

    آفای زائری در پست جدید خود توضیح داده است:

 من اساساًحفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی را واجب می دانم و  به خط قرمز هایی چون ولایت فقیه عمیقا باور دارم و اینها را تعارف و شعار نمی دانم و اگر حرص و شوری هم در نوشته ها و گفته ها بروز می دهم از اصرار برای برخورد عقلانی و منطقی برای حفظ این حقایق درخشان است و اگر اختلافی هم هست تفاوت در فهم راه و شیوه است نه در اصل ماجرا ... اگر به اجبار حجاب عقیده ندارم نه از سستی باورم نسبت به حجاب است بلکه بر عکس از آنجاست که  اجبار آن را وظیفه نظام اسلامی نمی دانم . اگر ساخت گنبد و بارگاه برای حضرت امام خمینی را نادرست می دانم نه از بی اعتقادی و عدم محبت به آن احیاگر اسلام که از اصرار برای حفظ باور مردم است .اگر به دخالت گسترده روحانیت در سیاست معترضم نه از باورم به سکولاریسم بلکه از حرصم برای حفظ منزلت و جایگاه روحانیت است و...

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

قاتل این مادر مظلوم را اسطوره نکنید

   

مثل همیشه، زیبا و غنی و مستند و به‌روز و افشاکننده، برادر و دوست خوبم پیام فضلی‌نژاد عزیز در کیهان امروز یکشنبه ۷ اردی‌بهشت دست رسانه‌های جنجالی را در پرونده شهلا جاهد رو کرده است بدین سیاهه:

1- در یک فرآیند قضایی پنج ساله، 27 قاضی عالی رتبه کیفری به پرونده جنایت یک زن (شهلا، همسر صیغه ای یک فوتبالیست) مبنی بر قتل فجیع «مادر» دو فرزند (لاله) بررسی و رسیدگی کرده اند که 20 تن از قضات، به مجرمیت و اعدام متهمه (قصاص نفس) رأی داده اند. حکم اعدام پیش از صدور، حداقل با ده فرضیه متفاوت برای نقض دادنامه روبرو بود، اما همه فرضیات در دوره زمانی نیم دهه در شعب گوناگون دیوان عالی کشور سنجیده شد و هیچ گاه ادله ای مثبت و متقن برای اثبات برائت قاتل به دست نیامد. هربار که حکم اعدام قاتل آن «مادر» صادر شد، مرجعی با اختیارات ویژه قضایی آن را نقض کرد. نخستین بار پس از قطعی شدن رأی قصاص، دفتر نظارت و پیگیری قوه قضاییه (در هنگام حاکمیت ماده 2 قانون اختیارات ویژه رئیس قوه) پرونده را به هیئت تشخیص دیوان عالی کشور فرستاد، اما حکم اعدام تأیید شد. دیگر بار در اقدامی کم سابقه، همان مرجع پرونده را به شعبه هم عرض هیئت تشخیص ارجاع داد که باز هم حکم اعدام متهمه تأیید شد. روز 24 بهمن 1386، این بار شخص رئیس قوه قضاییه بود که با استناد به اختیارات ویژه اش (مصرح در اصلاحیه ماده 18 قانون تشکیل دادگاه های عمومی و انقلاب) خواستار بررسی مجدد حکمی شد که از سوی همه مراجع قضایی بدوی، عالی و ویژه تأیید شده است. این چنین، پس از نیم دهه، برای سومین بار اجرای رأی اعدام مجرم به تعویق افتاد و این پرونده جنایی برای رسیدگی مجدد به شعبه 1147 مجتمع قضایی بعثت تهران ارجاع شد. در همین میان، رئیس قوه قضائیه از وجود «اطاله دادرسی» در مجموعه اش نیز گله کرد!
2- قاتل نه تنها قصاص نمی شود، بلکه به «اسطوره عشق» بدل می گردد. او از درون زندان اوین با خبرنگاران حوادث به گفت وگوی تلفنی می نشیند و آنان نیز روایت های خود از «کفش های صندل قاتل»، «اتاق زیبا و مجلل شهلا در بند زنانه»، «دامن های چین دار» و گفت وگوهای روزانه اش با فوتبالیست سابق را در نشریات منتشر می کنند. همزمان، دو جبهه رسانه ای از «قاتل» شخصیتی اسطوره ای خلق کرده اند. رسانه های شبه روشنفکری و اصلاح طلب می نویسند که مجرم «قربانی عشق سوزناک خود» شده و «شهلا چون بمب عشقی ترکیده است!» برای آنها که قاتل را «شیک پوش ترین زن زندان اوین» لقب دادند،(1) «صدای زیبا» و «آوازه خوانی» یک زن، مهم تر از جنایت و مکافات مجرمی بود که با 37 ضربه چاقو مادر دو فرزند را از پای درآورد. روزنامه های این طیف در گزارش هایی خود از جلسات دادگاه و تحولات قضایی پرونده، رأی بر بیگناهی متهم می دهند و در مقابل، از دسیسه چینی یک قاضی ویژه جنایی برای «قتل» شهلا -و نه قصاص او- می گویند و مراجع قضایی و پلیس آگاهی را متهم به تلاش برای کسب اعتراف دروغ از شهلا می کنند. به اشاره ماهنامه توقیف شده «زنان» (وابسته به حلقه سیاسی کیان)، چند دخترک و پسرک «کمپین یک میلیون امضاء» برای لغو حکم اعدام قاتل در برابر دفتر «سازمان ملل متحد» درتهران تجمع غیرقانونی راه می اندازند و «سازمان عفو بین الملل» در حمایت از آنان بیانیه می دهد. رسانه های زرد و لمپن نیز، خبر تولید فیلم زندگی قاتل آن «مادر» را تیتر می کنند. بازیگری که همه شهرتش را مدیون شباهت به آوازه خوانی فاسد است، آزادانه در زندان با «شهلا» دیدار می کند و شایعه بازی اش در نقش قاتل را دامن می زند و سپس به دروغی کهنه، از شایعه سازان گله می کند که چرا «خیال پرداز هستند!» در آخر، قاتل برای پایان دادن به شایعات سینمایی، شخصاً وارد میدان بازی می شود و در هفته نامه ای که از قضا به یک «قاضی دادگستری» تعلق دارد، ابتدا ترهاتی درباره احساسات عمیقش می بافد و بعد، بازیگر نقش خودش را هم مشخص می کند و می گوید: «هنرپیشه ای که قرار است این نقش را ایفا کند، باید هنرمند فوق العاده ای باشد!»(2)
3- روشنفکران و لمپن ها در یک نقطه با هم به همگرایی می رسند: دفاع از «قاتل» یک «مادر» و البته «جنایت» را به «سرگرمی» بدل کردن! فیلمی مستند به نام «کارت قرمز» در ستایش از شخصیت «قاتل» تولید می شود و از او تصویر یک زن قدرتمند را می سازد؛ زنی که قاضی پرونده را با استدلال های منطقی و دفاعیاتش گیج می کند! روایت نه تنها «مستند» نیست، بلکه آشکارا «جعلی» است، تا جایی که آژانس خبری دولت انگلیس، کارگردان آن را متهم به خروج از «بی طرفی» و «کوشش زیاد» برای دفاع از قاتل می کند. در فیلم، فوتبالیست سابق در دو موقعیت مکانی متفاوت بازی می کند. اول، در اتاق خواب همسر مقتولش (لاله) در حال جست وجوی وسایل او است و در کمد لباس های او را باز می کند و برای فیلمساز از لباس های تازه اش حرف می زند! پس از آن، تصاویری از این فوتبالیست در خانه «شهلا» پخش می شود. این تصاویر مستهجن را که قاتل در اختیار فیلمساز گذاشته، حکایت رفتارهای... این زن جنایتکار با فوتبالیست در ماه های پیش از ارتکاب قتل است. فیلمساز با تأکید بر چنین سکانس هایی و پس از به راه انداختن بازی هدفمند نمادها و نشانه های بصری در ذهن مخاطب، قاتل را «قربانی یک عشق سوزناک» تصویر می کند که «بی گناه» است. همزمان با قطعی شدن رأی قصاص، فیلم 74 دقیقه «کارت قرمز»، در آذرماه 1385 برای رقابت در بخش «یوریس ایونس» نوزدهمین فستیوال بین المللی فیلم های مستند آمستردام راهی هلند می شود تا مقامات «ویژه» اروپایی با پتانسیل های ناشناخته سینمای ایران برای گسترش ایدئولوژی سیاه «ناتوی فرهنگی» بیشتر آشنا شوند. رسانه های غرب، جنجالی را علیه اجرای حکم شرعی قصاص به پا می کنند و از «معصومیت لگدمال شده» سوژه فیلم (قاتل) می گویند. سپس، این فیلم در مهرماه 1386، با موافقت مدیرعامل «مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی» در نخستین دوره جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران (سینما حقیقت) به نمایش درمی آید، تا احتمالاً براساس منشور این جشنواره، «رویکرد صیانت از هویت ملی مبتنی بر انگاره های شرقی، دینی، ایرانی» و... را متجلی کند! فیلمساز از فرصتی که «محمد آفریده» به او داده، تشکر می کند و در آخر، مدعی می شود که به سبب ساخت این فیلم، حکم اعدام مجرم برای سومین بار نقض شد!(3)
4- کجا ایستاده ایم؟ مادری قربانی هوس رفیقه یک فوتبالیست شده است. روز 7 مهرماه 1381، زنی با 34 ضربه چاقو در میدان کتابی تهران، مادر دو فرزند را به سبب شهوت حماقت بار خود کشته است. قاتل همچنان، مصرانه می گوید که از 14 سالگی خاطرخواه آن فوتبالیست بوده و سال ها بعد، شماره تلفنش را مخفیانه، توسط دوستی به وی رسانده است و این چنین، ارتباطی که یک سوی آن به «رابطه آنچنانی» و «مواد مخدر» و سوی دیگرش به «قتل فجیع» یک مادر می رسد، آغاز شده است. قاتل حریم خانواده ای را مخدوش کرده است. شوهر زنی را فریفته است که آن زن، مادر دو فرزند بوده است، اما سخنی از آن مادر (مقتول) و فرزندان نوجوانش نیست. اغلب نشریات ما، رسانه های الکترونیک ما، سینمای مدعی «حقیقت» ما و... رأی قاطع مراجع عالی قضایی و 20 قاضی متخصص را به کناری نهاده اند و از «کفش های صندل»، «عشق سوزناک»، «شیک پوشی» و «اتاق مجلل» قاتل در بند زنانه زندان اوین می نویسند؛ اتاقی که به نوشته هفته نامه «شهروند امروز» «دور تخت خوابش را پرده ای کشیده، پرده را که کنار بزنی، روی دیوار عکس های ناصر چیده شده است.»(4)
5- چرا چنین شده است؟ چون این رسانه ها ولایت فرهنگ اومانیستی غرب را پذیرفته اند و به انانیت و فرعونیت خود قسم خورده اند که اصالت را به «لذت» بدهند، نه به «عدالت». اعدام قاتل این «مادر» در فلسفه مجازات اسلامی، در عین «عدالت»، عطوفت است و رحمت. اگر چنین شود، هم «جامعه» از بمب های تبلیغاتی ای که شهوت قاتل را تیتر یک و «جنایت برای فحشا» را تبلیغ می کنند، نجات می یابد و هم «مجرم» با مرگ (قصاص)، از فزونی بار گناهانش کاسته می شود که به مصداق آیه ای از آیات سوره بقره: «در قصاص کردن، زندگی است.»(5) امام خمینی(ره) همواره با تأکید بر این که «اجرای حدود الهی برای حفظ حقوق بشر است»، در تمایز «راه الهی» از «راه شیطانی» به فرق میان «اعدام های اسلامی» با «اعدام های غربی» اشاره کردند و فرموده اند: «اعدام هایی که در اسلام است، اعدام های رحمت است. یک طبیبی است که چاقو را برداشته و یک جامعه را از یک موجودی که اگر باشد، فاسد می کند جامعه را از شر این نجات می دهد جامعه را. یک حد از حدود الهی وقتی که واقع بشود، یک جامعه اصلاح می شود.»(6) ایشان در تبیین رحمت بودن حدود الهی برای شخص مجرم می فرمایند: «آن هایی که ریشه عذاب را می دانند، آنهایی که معرفت دارند که مسائل عذاب آخرت وضعش چیست... برای آن کسی که فساد کن است، اگر او را از بین ببرند یک رحمتی است بر او.»(7)
یک بار دیگر به صورت مسئله نگاه کنید و سپس شعار دروغین حامیان قاتل را که در لفافه دفاع از حقوق زن پیچیده شده است. به قضاوت بنشینید.
هر دو سوی ماجرا «زن» هستند. در یک سو زنی هوسران و قاتل و در سوی دیگر زنی که مادر دو فرزند است و بدون هیچ گناهی با 34 ضربه چاقوی زن قاتل به قتل رسیده است. حالا سؤال این است که چرا باید میان یک زن قاتل و یک زن مظلوم و مقتول، جانب زن قاتل گرفته شود؟ و این جانبداری مشمئزکننده را «دفاع از حقوق زن»! قلمداد کنند. مگر آن مادر مظلوم که با قساوت به قتل رسیده، زن نیست؟ بنابراین بدیهی است که مقصود شارلاتان های داخلی و خارجی از دفاع از قاتل، گسترش فساد، ترویج قتل زنان پاک است. و قوه قضائیه در این ماجرا آلت دست مروجان فساد و فحشا بوده است.
باب این نقد و بررسی را مفتوح می گذاریم. امید داریم که رسانه های ما «جنایت» را به «سرگرمی» بدل نسازند و ارزش ها و حکمت های الهی را بازیچه منافع مادی برای افزایش «تیراژ» خود نکنند. انشاءالله، نظام دادرسی قضایی ما نیز به این نوشتار، خیرخواهانه بنگرد و نقش چنین فرآیندی را بر خود واجب فرض کند.

یادداشت ها:
1- «بر سر بمب عشق چه می آید؟» هفته نامه شهروند امروز، ویژه نوروز 87 شماره 41، ص 83
2- «شهلا جاهد: نقش مرا مریلا زارعی بازی کند»، هفته نامه امید جوان، شماره 573، 31 فروردین 87، ص4
3- «مستند مهناز افضلی حکم اعدام شهلا جاهد را نقض کرد»، خبرگزاری فارس، 25 بهمن 1386
4- حدیثی از پیامبر اعظم(ص) به معنای «بهشت زیر سایه شمشیرها است.» و نیز، نک: تفسیر حضرت امام خمینی از این روایت در صحیفه نور.
5- سوره مبارکه بقره، آیه 179، «فی القصاص حیاه»
6- صحیفه امام خمینی(ره)، جلد 8، صفحه 333
7- صحیفه امام خمینی(ره)، جلد 19، صفحه115

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧