شبکه "العالم" پیشرو در اطلاع رسانی میدانی و آوانگارد

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳٩٢

نقد فیلم "گذشته" / "گذشته"ی فرهادی گذشته ی ما نیست

مسعود یارضوی

به نام خدا و با صلوات بر محمد و آل محمد(ص).

"گذشته" ی اصغر فرهادی همانطور که تصورش می رفت فیلمی معناگرا و البته سیاسی است.

 سناریویی که اگرچه همانند "جدایی نادر از سیمین" با اِلِمان هایی مثل نوزادهای در رحم، نوجوان های عاشق تکه هایی از فرهنگ ایرانی! قصه زندگی و عشق، ترسیم نمادی انتخابی از ایران و ... شکل گرفته اما حاوی معنایی است که به نظر می رسد نقطه اصلی توجه فرهادی و یارانش را باید در همانجا جست.
 

نقطه ای اصلی و البته خطرناک برای مردم ایران که سمت توجه فیلم های دیگری نظیر جدایی نادر از سیمین، نارنجی پوش و یه حبه قند نیز به همان معطوف بود.

 

"گذشته" تلاشی برای معرفی ایران به جهان و البته به روایت فرهادی است. ایرانی که نماد آن "احمد" یا همان شوهر ایرانی و سمبل جهانش "مارین"، یعنی همسر خارجی احمد است.

 
داستان فیلم از این قرار است که احمد (علی مصفا) که پس از بروز اختلاف با مارین (برنیس بژو) زندگی فرانسوی اش را رها کرده و به ایران رفته پس از چند سال به پاریس باز می گردد تا از مارین طلاق بگیرد و رسماً از یکدیگر جدا شوند.
 

او در پاریس و هنگامیکه مشغول پیگیری کارهای مربوط به طلاق است مشاهده می کند که همسرش با مرد دیگری ارتباط دارد و این در حالیستکه "لوسی"، دختر نوجوان زن که  فرزند همسر اول اوست قصد ندارد با زندگی جدید زن و این رابطه که گویا قرار است به ازدواج سوم هم منجر شود کنار بیاید. این مسئله بعلاوه چند رخداد دیگر داستان کلی فیلم را شکل می دهد.

*نه اسلام واقعی، نه ایران واقعی

فرهادی در این فیلم "احمد" را بعنوان نمادی از ایران برگزیده که قرار است صورتی ویرایش شده از فرهنگ ایرانی که اصغر فرهادی و دوستانش آن را می پسندند، به دنیا ارائه کند.
 

مردی ریشو که بلد است قورمه سبزی و بلال درست کند، علی الظاهر اهل خدا و پیغمبر(ص) نیست، گاهی با بچه ها بازی می کند، پارکت های خانه را هم می تواند بشوید، می تواند در یک خانه و با مردی که ضلع سوم عشق مثلثی همسرش را تشکیل می دهد زندگی کند، گاهی زیر ظرفشویی را تمیز می کند و اساساً تمام بایسته هایی که غربی ها نیاز دارند را دارد.

 

این مرد ریشو که فرهادی به تمام معنا آن را یک کبریت بی خطر برای غربی ها معرفی می کند البته با مارین یا همان سمبل "جهان" دارای سوء تفاهمات زیادی است.

 

مثلاً احمد و مارین، درست در ابتدای فیلم سعی می کنند از پشت شیشه سالن انتظار در فرودگاه پاریس با هم حرف بزنند اما صدای یکدیگر را نمی شنوند.

 

اینطور بخوانید که دو نماد ایران و جهان از پشت شیشه سوء تفاهمات! تلاش می کنند منظور یکدیگر را به هم بفهمانند ولی نمی توانند.

 

البته معلوم است که نمی توانند! و این معلوم بودن را اصغر فرهادی هم درک کرده و برای همین در تمام طول فیلمش تلاش می کند تا با معرفی "احمد" (علی مصفا) بعنوان نمادی از ایرانیان و باورهای آنها به اروپا و آمریکا، سوء تفاهمات مد نظر خودش را رفع کند!

 

و همانطور که در بالاتر نوشتم به روش خود و با فرهنگی که خود از ایرانیان شناخته است به این معرفی می پردازد.

 

و نکته همینجاست...!

 

آخر کجای فرهنگ ایران و ایرانی چنین شکل کریهی از بی غیرتی و ناتوانی در رفع سوء تفاهمات و بلد نبودن روابط اجتماعی و بیگانگی با خدا و پیغمبر را با خود دارد؟!

 

فرهادی که در فیلم "جدایی" اش نظر خود راجع به اسلام را به همه گفته بود (ر.ک به نقدی که درباره جدایی نوشتم) در این فیلم اسلام را هم یکسره به کناری گذاشته و انگار نه انگار که ما ایرانی ها ربطی صددرصدی به اسلام داریم!

 

از این مسئله بگذریم. فرهادی حتی از فرهنگ ایرانی خالی هم صورتی را به جهان نمایش می دهد که هیچ کجایش با واقعیت سنخیت ندارد.

 

ببخشید، ولی اگر در میان ما ایرانی ها کسی عشق ناپاک هم داشته باشد؛ در رابطه با آن، اینهمه بی غیرتی که فرهادی در فیلمش بعنوان واقعیت و نماد نشان داده به خرج نمی دهد.

 

کدام مرد ایرانی و حتی اروپایی و آمریکایی و حتی آفریقایی! است که بتواند در یک خانه با همسر حتی سابقش در حالی زندگی کند که یک مرد دیگر هم در آن خانه زندگی می کند و آن مرد بر اثر یک اتفاق (به روایت فیلم!) کودکی را هم در رحم آن همسر سابق یا فعلی یا هر چیز دیگری جا گذاشته است؟!

 

از بی غیرتی بگذریم. چه کسی باور دارد که مردهای ایرانی و اساساً ایرانی ها اینهمه بی عرضه اند که چندتا اتفاق ساده را نتوانند مدیریت کند؟ نتوانند یک رابطه را حفظ کنند، از رفع چند سوء تفاهم ساده عاجز باشند و ...  و در عوض تنها و تنها خاصیت و عرضه ای که دارند ماچ و بوسه و درست کردن قورمه سبزی و دل سوزاندن برای اشک های این و آن است!

 

فرض های "گذشته" فرهادی درباره فرهنگ ایرانی آنقدر غیر قابل باور و غیر واقعی اند که آدم باید برای عده قلیلی که حتی در خارج از مرزهای ما این تصاویر را باور می کنند دل بسوزاند.

 

و در یک کلام تنها نکته جدی ای که می توان راجع به "احمد" فرهادی گفت این است که "احمد" خود اصغر فرهادی است.

 

در واقع فرهادی خویشتن خویش را در "گذشته"اش به تصویر کشیده و ای بسا که تصور کرده است دیگران هم همانند او اینچنین اند اما راستش این است که اینطور نیست!


 

*ایران گرایی قابل تأمل اپوزیسیون فرهنگی؛ چرا؟!

 

نکته دیگری که در اینجا رخ می نماید "ایران گرایی" مستتر در فیلم و مثلاً دیالوگ جالبی است که شهریار، دوست ایرانی احمد در پاریس به او می گوید: "تو آدم اینجا نبودی"

 

حقیقت این است که حرف دل جماعت اپوزیسیون فرهنگی این است که ایران را خیلی دوست دارند و زندگی در آن را ترجیح می دهند (همانطور که نادر در فیلم اول فرهادی به قیمت گزافی آنرا ترجیح داد). اما نه ایرانی را با مختصات نظام جمهوری اسلامی و لایف استایل اسلامی _ ایرانی.

 

این حرف دل را در فیلم "یه حبه قند" میرکریمی هم می شود، دید. خانواده ای که تمام زنانش موهایشان را از زیر چارقد بیرون می گذارند. محرم و نامحرم بر سر یک سفره در کنار هم می نشینند. گاهی برای هم می رقصند و گاهی که قضیه مرگ و سرطان و اینها باشد یاد اهلبیت و نماز هم می افتند!!!

 

و همینطور در فیلم نارنجی پوش که آقای مهرجویی (که فکر می کند هیچکس اشاره هایش را متوجه نیست!) وقتی تهران را قابل زندگی معرفی می کند که همه زباله هایش بیرون ریخته شود! و بعد هم به نشریه "تجربه" می گوید که ای بسا منظورم سیاسی هم بوده باشد!

 

و یا همینطور اصغر فرهادی که در فیلم جدایی نادر از سیمینش، پیرمرد مریض (پدر نادر) و در حال مرگی را بعنوان سمبل ایران نشان می دهد که وقتی می میرد و کاسه کوزه اش را از زندگی جوانترها و کوچه های شهر جمع می کند؛ آنگاه است که ایران، درست و حسابی قابل زندگی می شود و هم "نادر" و هم دخترش "ترمه" قصد می کنند برای همیشه در ایران بمانند. حتی به قیمت جدایی از خانم سیمین!


 

*فرهنگ ایرانی را به مسلخ می برند

 

مسئله ساده تر از این حرفهاست و قضاوت درباره آن برای دوست و دشمن هم نباید چندان سخت باشد.

 

آیا واقعا فرهنگ ایرانی و اسلامی ما برای معرفی به جهان همین مختصات را دارد و ترکیبی است از دوغ و دیزی و بی غیرتی یا اینکه نه!

 

فرهنگ ما رستم و سهراب هم دارد، خواجه نظام الملک و امیرکبیر هم دارد، و امام خمینی(ره) و حسین فهمیده و عباس دوران و آیت الله خامنه ای (حفظه) و اسلام ناب هم جزئی لاینفک از واقعیت های آن است؟!

 

این واقعیتی است که اصغرآقای فرهادی به نظر من با آن مواجه است و اینکه با آن چگونه تعامل کند از دو حال خارج نیست. یا اینکه واقعیت ها را با کسر و منها به جهان معرفی کند. (مثل همین کاری که در "گذشته" کرده است) و یا اینکه به راهی برود که امثال سازندگان فیلم "یک خانواده محترم" رفته اند و رسماً خواستار براندازی این نظام و انقلاب شده اند!

 

(و یا اینکه اصغر فرهادی دچار یقظه بشود و ناگهان بفهمد که دارد به کدامین سو ره می سپارد!)


 

*این نفرت عربی!

 

در اینجا شاید این سوال مطرح شود که با توجه به اینکه "احمد" نماد ایران است و "مارین" نماد جهان و فرهادی هم قصد دارد به رفع سوء تفاهمات میان این دو بپردازد پس نقش "سمیر"، مرد عربی که در زندگی مارین حضور یافته و با او رابطه دارد حاوی چه تعریفی است؟!

 

جالب آنکه حتی روایت "لوسی" از آغاز رابطه میان سمیر و مارین این دیالوگ است که آن را به احمد می گوید: "چون قیافش شبیه توئه"!

 

ما می دانیم و آقای اصغر فرهادی هم فهمیده است گویا که رسانه های غربی همواره تلاش دارند که فرهنگ اسلامی _ ایرانی ما را با فرهنگ فعلی کشورهای عربی یکسان جلوه دهند.

 

سمیر (با بازی طاهار رحیم) برای این در سناریوی فرهادی جای گرفته و البته بد نشان داده شده است که به زعم فرهادی این سوء تفاهم را هم رفع کند و به جهان بگوید که ما ایرانی ها با تصوری که شما از اعراب دارید، صد و هشتاد درجه متفاوتیم و فقط در مقولاتی مثل ظاهر با هم مشابهیم!

 

فیلم البته اشارت های معنادار دیگری هم دارد که در صورت فهم پیام اصلی فیلم به وضوح خود را نمایان می کنند. اشارت هایی مثل تأکیدات دائم "برنیس بژو" به "علی مصفا" درباره سوء تفاهمات فی مابین با دیالوگ های مشابهی مثل "امیدوار بودم یه بار تو زندگیت سر قولت وایسی!"، "مطمئن نبودم می یای!" و ... و یا نظر خوب لوسی بعنوان نمادی از نسل جدید اروپا و آمریکا نسبت به "احمد" یا همان سمبل ایران فیلم و همچنین نظر بد او نسبت به سمیر یا نماد عرب فیلم که در دیالوگ فواد، فرزند سمیر اینطور جلوه گری می کند: "چرا لوسی از تو بدش می یاد؟!"


 

*نگاهی به آینده ی "گذشته"!

 

"گذشته" فرهادی حتماً حال و آینده ای هم خواهد داشت.

 

تحلیل من از آینده اینطور می گوید که فرهادی چاره ای ندارد غیر از اینکه در سناریوهای بعدی خود، آن بچه های در رحم مانده دو فیلم قبلی اش را به دنیا بیاورد و همچنین رفتارهای نوجوانان سربه زیر فیلمهایش! (ترمه و لوسی) را در قبال مبارزه با آنچه فرهادی و جماعت اپوزیسیون فرهنگی از اسلام و ایران نمی پسندند به تصویر بکشد. (در حالی که بزرگ شده اند)

 

به سخن دیگر، سناریوهایی که اپوزیسیون فرهنگی برای تکمیل پازل هجوم فرهنگی نوشته و یا خواهند نوشت، در همه ابعاد می تواند واقعیت را با کسر و منها به جهان و به هوادارانش معرفی کند الّا یک مورد و آن مانایی واقعیتی به نام اسلام، انقلاب اسلامی، مردم مسلمان ایران و نظام جمهوری اسلامی ایران در کنار مفهومی به نام ایران است.

 

وجود این واقعیتهای نامیرا و آن دشمنی ها علی القاعده آینده را اینطور رقم خواهد زد که اپوزیسیون فرهنگی در فیلم ها و سایر تولیدات فرهنگی اش، دیر یا زود با بچه های نویی که به دنیا می آورد و با نوجوانانی که بزرگ شدن و خواسته هایشان را به زعم خود به تصویر می کشد؛ شاه بیت "تشویق به براندازی" بعنوان تنها راه هجوم استکبار جهانی علیه ما را مورد تأکید  قرار می دهد.

 

کما اینکه در فیلم "یک خانواده محترم" و "فصل کرگدن" این کار (تشویق به براندازی) را بعنوان مانور شروع کردند اما این قصه سر دراز دارد...

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

حمله آمریکا به ایران با نام هواپیمابر "رادیو هفت"!

مسعود یارضوی
_ ببخشید که تیتر را اینهمه تند و آتش‌بار نوشته‌ام.

قصه این است که رزمنده وقتی در حملات بی‌امان به تنگنا می‌رسد؛ گلوله‌هایش شرربارتر و حملاتش تندتر می‌شود.

و قصه همین است و چیز دیگری نیست...

من هم مثل خیلی‌های دیگر، گاهی "رادیو هفت" را می‌بینم. از لحظه‌هایی که منصور ضابطیان با بچه‌های کوچک قاطی می‌شود و احوالاتشان را برای ما پخش می‌کند لذت می‌برم. لری خوانی‌های سعید شهروز را هم دیده‌ام گاهی.

و پلاتوهایی که گاه حبیب رضایی می‌گویدشان، گاهی نگار استخر، گاهی بابک حمیدیان و گاهی سیامک صفری را هم دوست داشته‌ام بعضی وقت‌ها.

ولی تمام اینها حتی اگر لذتی هزار برابر هم داشته باشد برایم، دلیلی نیست بر اینکه خطرات "رادیو هفت" و "رادیو هفت‌ها" را به قدر وسع و استدلال‌هایی که دارم گوشزد نکنم.

خطری که ای‌بسا از حمله نظامی آمریکا هم بیشتر ما را تهدید می‌کند.

راستش این است که تیپ برنامه‌هایی مثل "رادیو هفت" ایجاد کننده تربیت و تفریح ایرانی و اسلامی نیست.

یعنی اصلاً اگر الآن من بخواهم به یک نفر پیشنهاد بدهم که در قالب یک برنامه ظاهراً فرهنگی و سرگرم‌کننده که تلویزیونی هم باشد؛ فرهنگ اسلامی _ ایرانی مردم ایران را مورد هجوم قرار دهد و البته خودش را هم فعلاً نسوزاند؛ آیا جز کارهایی که رادیو هفت با فرهنگ و اعتقاد و علایق ما می‌کند را انتخاب خواهد کرد؟!

ببینید رفقا! از خدا که پنهان نیست. از شما هم نباشد. من نه یک روزنامه‌نگار پاستوریزه‌ هستم نه یک بچه چندان مؤدب.

اعتقاد هم ندارم وقتی یک‌نفر از آغوش و گیس بلند و معطلی‌های سر قرار! چیزی می‌شنود؛ آسمان به زمین آمده...

و همینطور هم هر نوع موسیقی و ملودی‌ای را مساوی با غنا نمی‌دانم و با دیدن چارتا آقا و خانم سانتیمانتال توی رسانه ملی هیچوقت آهم بلند نمی‌شود که آه... انقلابمان از دست رفت!!! نه...!

ولی همین من وقتی توی "رادیو هفت" رسانه ملی قصه آغوش* و دوست داشتن یک صبح تا شب و غوطه خوردن در انزوای بی‌خدایی را با تیپ و اداهای روشنفکری و ظاهر قانونیزه می‌بینم؛ احساس خطر می‌کنم.

آنهم از نوعی جدی‌اش... و این احساس خطر وقتی گُر می‌گیرد که پای انواع و اقسام موسیقی مرقّص هم در رادیو هفت به میان می‌آید. و پلاتوهایی از مجری‌هایش شنیده می‌شود که از فرهنگ اسلامی و ایرانی ما فقط دوغ و دیزی و شمعدانی‌های سر حوضش را گویا به ارث برده‌اند. (انگار نه انگار که ما ایرانی‌ها اهل دلاوری و عرفان و دولت‌داری هم بوده‌ایم، رستم و سهرابی داشته‌ایم و تا ابد پای عشق محمد و آل محمد(ص) ایستاده‌ایم)

یادش بخیر... بچه‌تر بودم وقتی... یعنی آن وسط‌های دهه 70... ترانه‌های عاشقانه را که می‌شنیدم، فکر می‌کردم دارند برای امام زمان(عج) می‌خوانند.

خب ببخشید ولی ما بچه‌های کانون اندیشه اسلامی و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودیم. و فضای ذهنمان هم همین‌ها بود. (و هنوز هم با افتخار خدمتتان عارضم که هست!)

بخدا "رادیو هفت"را که می‌بینم گاهی، هنوز هم می‌خواهم خودم را راضی کنم که این عاشقان‌های مرقّص شاید برای حقایقی بزرگتر سروده و نواخته و ساخته می‌شوند.

ولی عقل آدم تا کِی می‌تواند واقعیت را کتمان کند؟! آن حقایق دوست‌داشتنی بزرگتر کجا و این حقایق کوچک گناه‌آلوده که منظورشان غیر از پسر خوشتیپ دم پاساژ و دختر همسایه و پنج وارونه‌ی مینو چیز دیگری نیست کجا؟!

شما هم مثل من نشانه‌ها را می‌بینید؟ طرح روابط ناسالم ناهنجار، موسیقی‌های مرقّص، جلوه دادن فرهنگ ایرانی با دوغ و دیزی و پارچه ترمه، قصه‌های رمزوار آغوش‌ها، نمای بالاشهری و مدرن برنامه، مرگ خدا...

خداوکیلی چه نتیجه‌ای از آمیختگی این معانی واضح که تم اصلی رادیو هفت هستند به دست می‌آید؟!

یعنی یک جورهایی ماجرای اندلس و جنگجوهای مسلمانی که ظرف چند ده سال تبدیل به مطربانی عاشق‌پیشه‌ و شکم‌چران شدند نمی‌دود توی ذهنتان؟!

من از بابت رادیو‌ هفت‌ها نگرانم.

نگرانی‌ای تا آن اندازه که گاهی آرزو می‌کنم ایکاش، "رادیو هفت" هم بوتیقا و ظاهری مثل بار تریاک فلانی خان! داشت که می‌شد با یک چفیه ساده و یک کلاش و چندتا خشاب، توی تپه‌های حرمک، هم مادر فلانی خان را به عزایش نشاند و هم نگذاشت بار کجش به منزل برسد تا هزارتا خانواده و جوان و پیر به ضرب مواد مخدر بدبخت و سیاه‌روز نشوند.

نمی‌شود ولی...

بار رادیو هفت هم خطرناک‌تر است و هم راه مبارزه‌اش تفنگ و گلوله نیست. 

ببخشید ولی با "رادیو هفت" و هرچه تولیدات جماعت اپوزیسیون فرهنگی است باید با همین قلم و کیبورد زورآزمایی کرد و چاره دیگری هم نیست.

و آنقدر به این زورآزمایی و پنجه در پنجگی ادامه داد تا ان‌شاءالله خطر اندلسیزاسیون از سر این ملک و مملکت دوست‌داشتنی رفع شود.

حرف من تمام!

فقط اینکه مادرهای سرزمین من، هنوز هم این ترانه را برای بچه‌هایشان مثل یک لالایی می‌خوانند:

تا یشکی دُشکی کنیم... تا نون خشکی کنیم... بر علیه ستم، سخن درشتی کنیم...

 

والسلام

 

بعدنوشت: 

این نقد  مرتبط را هم هفت، هشت ماه قبل نوشتم. اگر دنبال استدلال‌های بیشتری برای نقد رادیو هفت و رادیو هفتی‌ها گشتید، توی این متن می‌توانید پیدا کنید.

_ یاد "دو قدم مانده به صبح" و "بینندگان جان"! گفتن‌های صالح‌اعلی بخیر... لابد قدر ندانستیم که به این مصیبت گرفتار آمده‌ایم.

 

* اشاره به پلاتویی از آتنه فقیه نصیری که به مناسبت روز مادر! در رادیو هفت خوانده شد: "از آغوش تو __، از آغوش تو مادر..."

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢

مذاکره «مستقیمِ غیرِ مستقیم» با آمریکا

روزنامه «السفیر» لبنان در گزارشی‌ از اهداف و دستاوردهای این سفر نوشت: فلتمن آمریکایی هیچ گاه گمان نمی‌کرد، خود را برای مذاکره با مقامات ایرانی در تهران ببیند و با لبخند و تعارفات با آنان گفت‌و‌شنود کند؛ اما او توانست سر میز مذاکرات بنشیند و چای زعفرانی نیز بنوشد.

به گزارش «تابناک»، اما این سفر نتوانست روز گذشته (دوشنبه) رهبر جمهوری اسلامی ایران را از موضع‌گیری‌اش در رخدادهای سوریه، مبنی بر این که «آتشی که تکفیری‌ها برافروخته‌اند، دامن حامیان آنان در کشورهای منطقه را خواهد گرفت» منصرف کند و فلتمن نیز بی‌گمان این سخنان را شنیده است.

به نوشته این نشریه، کیف فلتمن آکنده از پرونده‌هایی درباره یک منطقه، یعنی شام و لبنان سوخته با انفجار بمب‌ها و سوریه شعله‌ور شده در جنگ داخلی بود.

شبکه تلویزیونی العالم نیز گزارش داده است که منابع روزنامه السفیر در تهران ‌اعلام کردند که گفت‌و‌گو با فلتمن، نخستین تجربه مذاکره «مستقیمِ غیرِ مستقیم» با آمریکا بود؛ بنابراین، هیچ فردی نمی‌تواند جایگاه این دیپلمات بین‌المللی را در کشورش انکار کند که زمانی مذاکره کننده ارشد در خاورمیانه بود.

از این روی، وی تنها نقش بین‌المللی‌اش را بازی نکرد، بلکه از آن نیز فرا‌تر رفت تا از سیاست ایران درباره مسائل مورد اهمیت کشورش آگاه شود وپیام‌هایی را که در این سفر شنیده، به مقامات ارشد کشور خود برساند.

اما فلتمن در تهران چه گفت و چه سخنانی از محمد جواد ظریف، وزیر خارجه ایران، آگاه‌ترین سیاستمدار ایرانی به آمریکا، مردم این کشور، سازمان ملل و کارمندان بین‌المللی ‌شنید؟

منابع اطلاعاتی السفیر اعلام کردند که مذاکرات در سه مرحله برای بررسی دستور کار مورد توافق با نام اصلی کنفرانس ژنو۲‌ برگزار شد.

فلتمن پرسش‌هایی را درباره دیدگاه ایران به کنفرانس و نقشی که قرار است در این بازی داشته باشد، از جمله ابتکار شش ماده‌ای ایران با محوریت یافتن ایجاد راهکاری برای بحران سوریه‌ مطرح کرد.

به نوشته السفیر، فلتمن با طرح چندین ملاحظه به طرح ایران توضیح داد، تهران می‌تواند با ‌داشتن ارتباط ویژه با بشار اسد، رئیس جمهوری سوریه و نظام حاکم بر این کشور، نقش بسیار مهمی داشته باشد.

نخستین جلسه رسمی و در جلسه دوم، مذاکرات صریح‌تر بود، ولی در جلسه سوم فلتمن پیام‌هایی را که برای رساندن آن آمده بود، به گروه ایرانی ابلاغ کرد.

در این باره باید گفت که بیشتر محور مذاکرات، درباره استفاده از سلاح شیمیایی در سوریه بود؛ اما تهران در توضیح آن اعلام کرد که مدارک و دلایلی ‌دارد که بیانگر آن است که مخالفان مسلح از سلاح شیمیایی استفاده کرده‌اند و ارتش سوریه هیچ نقشی در آن نداشته است.

به نوشته این نشریه لبنانی، فلتمن با دقت به سخنان مقامات ایرانی گوش ‌داد، ولی هنگامی که نوبت بیان سخنانش فرا رسید، از اطمینان کامل کشورهای غربی در اقدام رژیم اسد در استفاده از سلاح شیمیایی یاد کرد و این که رژیم اشتباهی تاریخی مرتکب شده که باید برای آن مجازات شود.

وی با اشاره به امکان وارد آوردن ضربات محدود به سوریه ـ به گونه‌ای که زمینه برای پیشروی مخالفان در برخی نقاط مشخص فراهم شود ـ یکی از مهم‌ترین شرایط برگزاری کنفرانس ژنو ۲ را ایجاد توازن در صحنه بین‌الملل دانست که اکنون هیچ نشانه‌ای از آن نیست.

ایران نیز بلافاصله در پاسخ به اشارات وی گفت: آقای فلتمن اگر در به ثمر رساندن کنفرانس ژنو ۲ جدیت دارید، باید از دمشق دیدن کنید.

یادآور می‌شود، دیروز (دوشنبه) جفری فلتمن، معاون سیاسی دبیر کل سازمان ملل متحد ـ که در رأس هیأتی به تهران سفر کرده ـ با محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه ایران، دیدار و گفت‌وگو کرد.

فلتمن بر «ضرورت پیگیری راهکار سیاسی برای حل بحران سوریه» و «حضور همه کشورهای کلیدی در روند حل و فصل مسالمت‌آمیز» این بحران تأکید کرد.

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩٢

نقد فیلم هیس! دخترها فریاد نمی زنند

 من قبلاً فقط نقد آقای مسعود یارضوی را که در پی آمده است در اینجا گذاشته بودم. به طور غیرمنتظره‎ای نه تنها بازدید سایتم بالا رفت بلکه روزانه تعداد معتنابهی فحش میخوردم از جانب کسانی که تصور می‎کردند این نقد مال من است. تا اینکه امروز به لطف یار غارم جناب حجت الاسلام و المسلمین شیخ مهدی شیخ بهایی توفیق شد فیلم را ببینم و برای پاسداشت حقیقت و همچنین تأیید نظر برخی خوانندگان که شرط ادب را رعایت کرده و معتقد بودند آن نقد غیرمنصفانه بوده است، از آنچه در آن نقد آمده بود برائت جویم. داستان فیلم مربوط به دختری است که در آستانه ازدواجش دست به قتل یک متجاوز به عنف می آلاید و بعد معلوم می‎شود که این کار نتیجه تعرضات مکرّر راننده خانواده به وی در کودکی است. خاطره‎هایی که عمری با او همراه بوده و شب ازدواج با شنیدن صدای آزار یک کودک برایش تداعی می شود و حس دفاع از کودک معصوم، او را به اتاق سرایدار ساختمان و رهایی کودک و قتل سرایدار می‎کشاند. واقعیت آن است که فیلم هیس... از این جنبه که به خانواده ها هشدار می دهد که در موارد تعرض به کودکان، می‎باید زمینه را برای طرح موضوع توسط آنان در خانواده فراهم کنند فیلم بسیار خوبی است. فیلم از جنبه جامعه شناختی بسیار حائز اهمیت است؛ از سویی فرهنگ غلط بعضی خانواده ها که به مقدار لازم برای بچه‎ها وقت نمی‎گذارند را نقد می‎کند و از سوی دیگر ترس از بازگویی تعرضات جنسی و خوف از آبرو!!! را تابویی نامتعارف می‎شمرد. البته روشن است که این تابو مدتهاست در حال رنگ باختن است و شاید کودکان آنقدر سر و زبان پیدا کرده اند که کوچکترین مسأله‎ای را بازگو کنند و از سویی، خانواده‎ها دیگر به این سادگی کودکان خود را به دست ناآشنا نسپرند. مسائلی که توسط آقای یارضوی در مورد چادر یا قاب‎بندی مغرضانه مطرح شده است را قبول ندارم و از قضا معتقدم خانم درخشنده، سیستم قضایی ایران و زندان و آدمهایش را در این فیلم بسیار مثبت به تصویر کشیده است. من سراغ ندارم قاضی یا بازپرسی را که در همه ساعات شبانه‎روز در دسترس باشد و حتی حاضر شود برای ممانعت از تخریب روحیه کودک وی را به دادگاه نکشاند و در عوض برای برخی سؤالات به خانه وی برود. وکیل متهم نیز آدم خوبی است و مثالش در جامعه ایران مثال کبریت احمر است. در عین حال معتقدم فیلم از ضعف کارگردانی و فیلمنامه رنج می برد. فیلم از آن جنبه که موضوعی بی‎سابقه در سینمای ایران را طرح می‌کند حائز اهمیت است و شاید به همین خاطر پرفروش شده است. در اینجا نمیتوانم شیفتگی خود را نسبت به بازی نیما صفایی در نقش نامزد شیرین در فیلم پنهان کنم. توفیق معدود کارگردانان زن سینمای ایران چون خانم پوران درخشنده را در اعتلای فرهنگ ایرانی خواستارم. نقد آقای مسعود یارضوی را به عنوان یک دیدگاه همچنان در اینجا باقی می‎گذارم:

"هیس! دخترها فریاد نمی زنند داستان یک اتفاق بد است که همیشه در جوامع بشری وجود داشته. تجاوز به کودکان!

یعنی یک جورهایی فیلم خانم درخشنده مضمونی را مورد اشاره قرار می دهد که از اعصار گذشته وجود داشته تا همین الآن. و از مکزیک و آمریکا گرفته تا ایران و ژاپن و اساساً هر سرزمینی که آدم های مختلف در آن ساکن هستند با شدت ها و حدّت های مختلفی با این اتفاق سوء مثل تمام اتفاقهای سوء دیگر مواجه هستند.

فقط نکته اینجاست که نمی دانم چرا چند سالی است این اتفاق بد نادر اما موجود و چندتا اتفاق دیگر در سینمای ایران و بویژه در فیلم هایی که با موضوع "زنان" ساخته می شود توسط معدودی فیلمساز ایرانی و جماعت اپوزیسیون فرهنگی، دائماً مورد اشاره های خاص قرار می گیرد!

همانطور که همین مضمون در فیلم "تسویه حساب" خانم تهمینه میلانی هم مورد اشاره قرار داشت.

در واقع این اتفاق که چندسالی است در سینمای ایران بحث تجاوز به کودکان، زندان های زنان، ظلم به زنان و غیره تا این اندازه نمود یافته است از نظر من به هیچ وجه نمی تواند تصادفی باشد.

و شاید این سوالیست که اگر به جواب واضحش فکر کنیم، ابعاد بیشتری از مسئله روشن شود.

"هیس! دخترها فریاد نمی زنند" پرداختی است معمولی به موضوع تجاوز به دختران کم سن و سال که البته تا اینجا نه می توان غیر از سوالی که در بالا اشاره کردم، توضیحی از کارگردان خواست و نه اساساً هیچگاه می توان هیچ فیلمسازی را از بابت انتخاب آزادانه یک موضوع ملامت کرد. (غیر از مواقعی که آن موضوع با امنیت ملی منافات دارد!)

فیلم، از پردازش های شخصیتی و مضمون پردازی های خاص هم برخوردار نیست و منهای بازی خوب طباطبایی ها (شهاب و طناز) چیزی دیگری ندارد که بتوان بعنوان یک ظرفیت هنری بدیع در ساحت یک فیلم به آن اشاره کرد.

اما دو نکته در فیلم هست که به نظر من بی توجهی به آنها منشأ خطر است.

نکاتی که یکی در جریان کلی فیلم، دائماً مورد اشاره قرار دارد و دیگری هم روح حاکم بر فیلم است.

هیس! خانم درخشنده می خواهد فریاد بزند

روح حاکم بر فیلم خانم درخشنده، چیزی غیر از "فمینیسم" نیست.

همان مفهوم زن گرایی که از اوایل سده بیستم وارد افکار عمومی غرب شد و به شعوب مختلفی هم گرایش یافت. شعوبی اعم از آنها که می خواستند مردان را بکشند و به جهان عاری از مرد فکر می کردند تا نحله های دیگری که زن را موجودی مقدس و البته مورد تهتّک و ظلم مردان می پنداشتند.

و جالب آنکه هیچیک از این نحله ها نیز به تساوی حقوق زن و مرد، یکسان بودن مقام زن و مرد در نزد خداوند متعال و نگاه پیشرفت مدار و تعالی بخش به زنان معتقد نبودند و نیستند.

خانم درخشنده حتماً بعنوان یک فیلمساز و کسی که علی القاعده می داند ساحت "معناشناسی" چیست، می پذیرند که با این محتوای بارز و صدها نشانه خاص معنایی دیگر؛ فیلم هیس! دخترها فریاد نمی زنند را با معانی فمینیستی ساخته اند و لذا خواسته یا ناخواسته همان کاری را انجام داده اند که فمینیست ها خوش داشته اند.

دقت کنیم که کسی نمی گوید نباید درباره بانوان فیلم ساخت و یا مقوله ای به نام ظلم به زنان وجود ندارد.

صحبت از واقعیت هاست. خانم درخشنده باید بگوید که آیا واقعاً بوتیقای فیلمش را بر بیان واقعیت هایی از خیر و شرّ استوار کرده است یا به تصنّع و گفتن آنچه امثال اوریانا فالاچی می پسندیده اند بسنده کرده است؟!

بحث دوم و البته مهمتر این نقد، تصاویری است که فیلمساز به زعم خود و از واقعیت های جامعه ایران اسلامی نشان می دهد. همان رخدادی که در جدایی نادر از سیمین، نارنجی پوش، یه حبه قند و ... نیز گام اصلی بوده است.

دشمن پشت دروازه ها...

دقت کنید که وقتی شما درباره مفاهیمی مثل ایران بد، ایران خوب، ایران سرشار از ظلم به زنان و ... صحبت می کنید مخاطب شما پیش و بیش از آنکه به خوبی و بدی و ظلم به زنان فکر کند؛ به "ایران" خواهد اندیشید.

خانم درخشنده و همکارهایش منهای سوژه اصلی، چه تصویری را از ایران در فیلم هیس! دخترها فریاد نمی زنند، نشان داده است؟!

پلیس فیلم خانم درخشنده یک متهم را پفیوز و کثافت و عوضی! خطاب می کند و او را برای اعتراف کردن، کتک می زند.

خانم درخشنده باید بعنوان یک فیلمساز که از نان و آب و امنیت ایران اسلامی استفاده می کند، بداند که این کارها در پلیس جمهوری اسلامی ایران نه تنها رویه نیست بلکه جرم است و اگر در حالتی اتفاقی پلیسی دست به این کارها بزند، متهم می تواند از او شکایت کند.

البته حرف دل خانم درخشنده را هم خودشان می دانند، هم من و هم کسانی که این نقد را می خوانند!

نکته تأسف بارتر اما آنست که خانم درخشنده حتی به اندازه فیلمسازهای آمریکایی و اروپایی و عربی هم اخلاق را درباره کشورشان، قانونشان و پلیسشان رعایت نکرده اند که فرض بر وجود برخی اتفاقات سوء هم، مضمون تصاویرشان را از قانون انتخاب کنند نه از بی قانونی!

نیک می دانم که این کار خانم درخشنده در توهینی که به پلیس جمهوری اسلامی ایران کرده اند (و این کار رویه اپوزیسیون فرهنگی هم هست) اگر در کشوری دیگر رخ می داد؛ کمترین خطابش خیانت بود و بس کما اینکه تجربه های مشابه در کشورهای دیگر نیز همین مسئله را اثبات می کند.

مسئله بعدی را واقعاً نمی دانم چطور باید بیان کنم؟!

شاید منی که دارم این نقد معناگرایانه را می نویسم زیادی حساس هستم و البته شاید هم خانم درخشنده آنقدر در ربط دادن بدی! به نمادهای دینی و اسلامی و ایرانی ما در فیلمشان افراط کرده اند که مخاطب از تعجب هاج و واج می ماند.

مرد بد فیلم یعنی مراد صفرخانی(با بازی بابک حمیدیان) هنگامیکه در مقابل بازپرس قرار می گیرد، در حالی تصویری بسته (Close) از او نشان داده می شود که پرچم جمهوری اسلامی ایران هم در تصویر قرار دارد.

قهرمان فیلم یعنی شیرین (با بازی طناز طباطبایی) در حالی وارد دادگاهی می شود که قرار است حکم به اعدام او بدهد که تصاویر امام راحل و مقام معظم رهبری در دو سوی تصویر ورود او به وضوح نشان داده می شود. و همینطور باز هم در حالی وکیل او حکم اعدامش را دریافت می کند که عکس امام و رهبری در تصویر نشان داده می شود!

شاید خانم درخشنده بگوید اینها از ارکان دکور یا میزانسن بوده اند.

حرفشان را بپذیریم اما این را نپذیریم که ایشان نمی داند وقتی تصویر معنای منفی می دهد هرچیزی که با این معنای منفی ممزوج شود، نیز قید منفی می گیرد!

"چادر" در سرتاسر فیلم خانم درخشنده نمادی از وحشت، ناامیدی، زندان، کم دانی و البته مرگ! و قصاص! است. (همانطور که در من مادر هستم! و در جدایی نادر از سیمین بود) این مسئله به قدری در فیلم هیس! دخترها فریاد نمی زنند نمود دارد که هر کس و ناکسی به تماشای فیلم بنشیند آنرا به وضوح می بیند و می یابد.

در این زمینه توضیح بیشتری نمی دهم و قضاوت با خوانندگان و توضیحاتی که احیاناً خانم درخشنده و اصغر فرهادی و فریدون جیرانی و بقیه... درباره عناد فهم شده یا فهم نشده خود با "چادر" در چنته دارند.

و مورد بد بعدی... 

یک مرد لاغر اندام سر به زیر با محاسن خوش فرم شما را به یاد چه کسانی می اندازد؟!

حرف مورد اشاره من گریم صورت بابک حمیدیان، شخصیت منفی و مازوخیسم دار! فیلم است که ظاهری با معنای اشاره شده! دارد. این را باید از خانم درخشنده پرسید که می دانید آیا آدمهایی با همین تیپ های ظاهری هستند که امنیت شما و خانواده تان را تأمین می کنند و گرنه اوضاع شما از مردم سومالی و سوریه و مکزیک هم بدتر بود؟!

چرا آدم منفور فیلم خانم درخشنده با این ظاهر خاص در فیلم نشان داده می شود؟!

و البته باید دوباره بگویم که حرف دل خانم درخشنده گویا چیز دیگریست که هم ما می دانیم و هم جماعت اپوزیسیون فرهنگی...

حرفهای من تمام شد. فیلم خانم درخشنده نکته قابل نقد یا اشاره دیگری ندارد. فقط می ماند یک نکته که به نظرم بد نیست نیم نگاهی به آن داشته باشیم.

موردی در فیلم خانم درخشنده وجود دارد که امیدوارم بعد از این در هیچ فیلم دیگری شاهد آن نباشیم.

البته این مورد در نقد فیلم "یه حبه قند"! هم از سوی نویسنده هشدار داده شد ولی عده ای که وجود "اپوزیسیون فرهنگی" و همچنین رویه دشمنی صریح با مقدسات دینی را باور ندارند، آنرا جدی نمی گیرند. (همانطور که متوجه نیستند وقتی "چادر" هدف قرار می گیرد، گام بعدی مقدسات است)

آن مورد هم استفاده از نام مقدس ائمه اطهار و اهلبیت(س) در تصاویر منفی فیلم است.

در فیلم خانم درخشنده نام یکی از اهلبیت(س) 3 مرتبه و به صور مختلف در کادر تصویر قرار می گیرد.

یک بار بر روی دیوار اتاق بازجویی! و دو بار دیگر به عنوان نام مجتمع ساختمانی که در آن رخداد سوء مورد اشاره خانم درخشنده اتفاق می افتد!

متأسفم که این مطلب را می گویم اما یا این کار عمداً انجام شده است یا اینکه برخی از عناصر ساخت فیلم آنقدر حواسشان پرت هست که ضرورتاً بهتر است شاید حرفه ای دیگر را به جای فیلمسازی انتخاب کنند.

و قصه ما به سر رسید...

"هیس! دخترها فریاد نمی زنند" نه ابتدای ماجراست و نه حتماً پایان آن...

فقط نکته اینجاست که همه بدانیم این "واقعیت" است که پیروز می شود.

و صدالبته جدای از این پیروزی حتمی؛ خانم درخشنده و درخشنده های دیگر هم باید به نسل های امروز و فردا جواب بدهند که در تولیدات فرهنگی شان واقعیت ها را گفتند یا چیزهای دیگری را!

 

هزار نکته باریکتر زِ مو همینجاست..."

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :