اندر آپ تو دیت کردن مشاهیر، وبلاگ‏هایشان را - قسم یکم

خبر رسید وبالیگ* دوستان جان، آپ تو دیت گردیده است بدین شرح:

وبلاگ نفسانیات یک من


سال نو مبارک!
اینجا را ببینید.
اینجا هم خوب است.
اینجا بی‏نظیر است.
اینجا مرا کشته.
    اما بعد عن الصدوق عن ... (حدیث مرسله است و سلسله رُوات کامل نیست؛ می‏گویند در نسخه خطی کتابخانه آیت الله مرعشی، سلسله‏اش کامل است اما یک لکه‏ای که به نظر لکه چای می‏آید در این محل چکیده یا چکانده شده است. نمی‏دانم این آقای ری‏شهری چرا بعد از 26 سال تتبع، هنوز نتوانسته است این سلسله را تکمیل کند یا آن لکه را بزداید ) عن زراره عن عبد الله بن مسعود عن ابی هریره! ... عن... ببخشید سیستمم هنگ کرد؛ حدیث مفصل و جالبیست درباره آپارتمان‏سازی و لزوم تخریب بناهای کلنگی البته بعید است از معصوم ع صادر شده باشد یا شاید... نمی دانم؛ بعداً در نُسخ مطبوع دانشکده می‏بینم و برایتان نقل می‏کنم. اصل آن در اینجا.
    جمعه صبح در معیت مقام سرپرستی، در صحن شمالی حرم شابدولظیم راسته بازار قارافروش‏ها دعای ندبه می‏خواندیم رسیدیم به این فقرات که « این قاصم شوکه المعتدین؟ این هادم ابنیه الشرک و النفاق؟ این ... » پیش خودم گفتم پس کِی؟ ناگهان دچار شکاکیت مدل فخر رازی شده و بلند شدم به آقای طاهرزاده زنگ زدم که تو رو خدا من چی‏کار کنم؟ این شک‏ها سازنده که نیست هیچ، ویران کننده‏س؛ می‏ترسم همان آپارتمان رو هم نتونم بسازم؛ یه هو یادم آمد که سلام نکرده‏ام؛ سلام کردم؛ صدای مخدره‏ای آن سوی تلفن جواب سلام داد و گفت استاد خوابند؛ از خجالت فروریختم؛ رفتم بلیط گرفتم که برگردم و به یاری خدا تا رفع مطلق شکاکیت به ری نخواهم آمد. در راه زمزمه می‏کردم: اللهم اخرجنی من ظلمات الوهم و اکرمنی بنور الفهم ... دعای مجربی است اما سند ندارد.

وبلاگ اس اف او خوش تیپ


    با یک اسمس؛ فقط با یک اسمس؛ راهی کربلا شدیم؛ اما سر مرز راهمان ندادند؛ می‏دانم؛ خوب می‏دانم که علت اصلی این سلب توفیق، گرل‏فرندم است؛ خدایا مرا ببخش و درگذر. بچگی کردیم؛ خوش‏تیپ بودیم؛ فکر می‎کردیم حیفیم و اینا... می‎روم تا به یک شیر آب می‎رسم؛ کلاً سرم را می‎کنم زیر آب تا ژل‎ها شسته بشه؛ از خودم بدم میاد؛ آخه کربلا که جای این قرتی‎بازیا نیس. یک تاکسی دربست می‎گیرم میرم قصرشیرین موهایم را نمره چهار می‎زنم، دشداشه سفیدی می‎خرم، می‎پوشم و لباس‎ها و موبایلم را به همراه یک توبه‎نامه می‎اندازم داخل رودخانه و به مرز برمی‎گردم؛ خدایا چه می‎شنوم؛ مرز باز شده است؛ ای خدا خیلی با حالی.

وبلاگ یونس در اقیانوس


1- بچه‎های تهران می‎گویند در انتخابات تقلب شده است؛ مجید انصاری ششم بوده فرستادنش ته لیست؛ یک آدم حسابی هم که توشون بود ببین به چه روزی افتاد.
2- این فرهنگ تا کی می‎خواهد مظلوم بماند؟ کار فرهنگی جایگاهش کجاست؟ چرا طرح امنیت اجتماعی بدون زمینه‎سازی فرهنگی اجرا می‎شود؟ یادش به خیر اوایل انقلاب در اصفهان که یک کارهای سیاسی مختصری می‎کردیم گروهی بود که دستان پسرهایی که نصف آستین می‎پوشیدند را رنگ می‎کرد و خودش، هم ضابط بود هم قاضی؛ درجا حکم را اجرا می‎کرد؛ حتی یک بار دستان من را هم که از قنداق بیرون آمده بود رنگ کرد و من تا یک ماه هر وقت شیر می‎خوردم بوی رنگ می‎داد. الغرض، این کارها هیچ وقت نتیجه نداده.
3- یک کاستی گوش دادم از شهرام ناظری دیدم یک گوشه غریبی از راست پنجگاه خواند که تا به حال نشنیده بودم. خود روح الله خالقی هم از چنین گوشه ای یاد نکرده است؛ زنگ زدم استودیوی تهیه‎کننده کاست، یک دختری گوشی رو برداشت گفتم خانوم میشه از آقای ناظری بپرسید این گوشه‎ای که در این کاست خوانده‎اند را از کجایشان درآورده‎اند؟ گفت: ok. گفتم: واقعاً ok؟ دیدم گوشی را کوبید روی زمین.
4- آقا این قیمت سکه تا کجا می‎خواهد بالا برود؟ چرا برادر عزیزمان آقای رهبر یا اون یکی مظاهری یک فکری نمی‎کنند برای اقتصاد بازار؟ آقا من یکی دو سال پیش سکه بی‎زبان را فروختم 35 هزار تومن حالا شده 135 هزار تومن؛ آخه یک جایی متوقفش کنید. سهام فولاد مبارکه هم که باد کرد توی بورس معلوم نیس چی میشه آخرش. اصلاً به چه حقی علی دایی شد سرمربی؟ کارخونه و بیزینس و تابعیت امریکا بس نبود براش؟ می خواستم از مقتدا صدر معلوم الحال برایتان بنویسم که دیدم سبو بشکست و پیمانه بریخت. بر تصوف نیمه جان گناباد هم ببینید چه رفته است.
ختم کلام؛ احمد عزیزی را دعا کنید؛ هنوز شطحیاتش شب‎ها هنگام ریلکسیشن و کسب حالت بتا در مغزم ری‎ویو می‎شود... مسائل ناگفته‎ای دارم که در پست بعدی با شما در میان خواهم گذاشت.

*- جمع وبلاگ

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸٧