وقتی مهاجر می شویم

ابراهیم نبوی نوشت:

وقتی مهاجر می شوی، زمان برایت روی لحظه ای که رفته ای صفر می شود، منجمد می شود. یک مشکل بزرگ مهاجر این است که محکوم زمان صفر است اما توهم می کند که با چیدن پاره ها ی خبر و واقعه می تواند خود را به روز برساند، معمولا مهاجر زمان بعد از خروج خود را به سختی می فهمد. گاهی سعی می کند نفهمد و زمان را چنان که دوست دارد تعریف کند.
او اضافه می کند: بسیاری از مهاجران را دیده ام که سال 1356 را چنان تعریف می کنند، انگار که سال 2005 سوئیس است، یا دیده ام دوستان چپ را که از انبوه میلیونی هواداران شان در سال 59 چنان تعریف می کنند انگار رژه ارتش سرخ در 1927 مسکو بوده، یا مردمانی که از روزهای جنگ در تهران چنان تعریف می کنند انگار هر روز یک تانک به خانه شان شلیک می کرده، یا بچه هایی که از دوران خاتمی چنان تعریف می کنند که انگار ملت هر روز کف خیابان روزنامه می خواندند و شب ها پارتی می رفتند. واقعیت این است که ما در گذشته دخالت می کنیم. یادمان می رود که تا آخرین روز هم دست به سینه ارباب قدرت بودیم و حالا همان ها را که مثل خودمان بودند، مزدور می خوانیم. دوست من چنان از رنج های دهه 60 سخن می گوید که یادم می رود که سال 1356 به فرنگ آمده است، واقعیت این است که هر مهاجری برای اثبات خود نیاز به دستکاری در واقعیت دارد. گاه این کار را چنان می کند که تبدیل می شود به یکی از هزاران دائی جان ناپلئونی که تمام سخنان شان نواری دو ساعته است که هر روز یک ساعتش را می گویند و هر روز تغییرش می دهند.
ابراهیم نبوی می نویسد: «در تعیین مبدا تاریخی، خودمان و حقانیت خودمان را پنهان می کنیم. با رفتن من در سال 57، ایران زباله دانی شد و همه چیز از بین رفت، هر کس در آنجا بود یا کشته شد یا کشتار کرد. یکباره کاشف فروتن گوادالوپ می شویم و چنان انقلاب را تفسیر می کنیم انگار فرانسوا میتران خلبان آیت الله خمینی بود و جیمی کارتر قاتل شاه. اگر مهاجر دهه شصت باشیم، رژیم سابق را بکلی خائن می دانیم و رژیم بعد از 67 را مزدور. تنها «قبیله من» می شوند همان اعدامی های 67 که جز آزادی هیچ نمی خواستند، هیچ ربطی هم به حمله مجاهدین خلق نداشتند و تمام شان بیگناهانی بودند که جابرانه و ستمگرانه کشته شدند. یک نفر هم پیدا نمی شود که محض رضای خدا به ما نشان بدهد که این زندانیان بخاطر دفاع از آزادی زندانی شدند. پیش از این پذیرفته ایم که زندانبانان و قاتلان جنایتکار بودند. ولی آیا واقعاً مجاهدین خلق و چریکهای فدائی خلق و حزب توده در طول مبارزات چندین و چند ساله شان، یک روز از آزادی همه مردم ایران و از دموکراسی دفاع کرده اند؟ یک شاهد مثال بیاورید تا همه دست پشیمانی از بی خردی و جبن مان بگزیم که چقدر احمق بودیم که این جنایت را نفهمیدیم و چقدر احمق تر که برای اعتراض به آن تا پای اعدام نرفتیم همه و همه و همه آنها که قبل از سال 1367 از ایران خارج شدند یا در معرض اعدام بودند یا حداقل یک بار کشته شده بودند؟
وی در ادامه این مطلب هجوآمیز یادآور می شود: اگر سال 1378 از ایران خارج شده باشیم، قربانی بی کفایتی و ترس خاتمی هستیم. من نمی فهمم در روز هجده تیر کلا هزار نفر در دانشگاه تهران معترض بودند، این خیل ده هزار نفری رهبران جنبش دانشجویی در فرنگ چه می کنند؟ داغ دل جنبش سبزی ها را تازه نمی کنم که هنوز از گرد راه نرسیده اند و وقت برای گفتن از آنان بسیار است. بگذار تکرار کنم که من پشت دفاع از این قربانیان 57 و 67 و 78 و 88 الزاما خیرخواهی و عدالت جویی نمی بینم. دفاع می کنیم چون می خواهیم خودمان را اثبات کنیم. گاهی اوقات حتی تیزبازی درمی آوریم. می شویم مدافع قربانیان 67 در حالی که اصلا روح مان تا پس از پناهنده شدن از این ماجرا خبر نداشت و رای مان را پس می خواهیم بگیریم، در حالی که اصلاً رایی نداده بودیم.

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٩