فراواقعیت آمریکا، از گفتمان فیلم فارسی تا هاشمی

پرده اول: فراواقعیت نیویورک
ژان بودریارد، متفکر پست مدرن فرانسوی، در نقد مدرنیته و نظام رسانه ای مسلط بر آن، مفهومی به نام "فراواقعیت" (Hyper reality) را مطرح می کند که در آن، تصویر ساخته شده از واقعیت، توسط رسانه ها، (فراواقعیت) در فرایندی که نسخه اصلی را از تصور دور کرده، و هیچ ارتباطی با واقعیت نداشته و تنها نوعی توهم و خیال تلقی می شود، شاخصه ای اصلی تلقی می شود. به عقیده وی، فرا واقعیت آن تصویری است که از یک واقعیت اولیه ارائه می شود و این تصویر بوسیله نظام رسانه ای و نظام تبادل نمادین آنقدر قوی می شود که خود واقعیت را متلاشی کرده و آنرا خالی از معنا می کند. لذا از نظر وی، در دنیای پست مدرن، چیزی به اسم واقعیت وجود نداشته و این این امر، کاملا به صورت وهم، خیال، ظاهر سازی، تقلید و تصویر درآمده است. در این دیدگاه، مدل ها همیشه واقعی تر از امر واقعی جلوه می کنند و اصولا فروپاشی واقعیت، در نتیجه بازتولید تصاویر است.

او در شرح این نظریه، شهر نیویورک را به توصیف می کشد که یک فراواقعیت است تا اینکه یک شهر واقعی باشد، چرا که همه تصاویر قبلا از این شهر ساخته شده اند و اگر بخواهیم به شهر واقعی نزدیک شویم، می بینیم که اصلا واقعیت اصیلی برای تجربه کردن وجود ندارد. در واقع، نیویورک شهری است که قبل از آنکه واقعی باشد، بر پرده سینماها، صفحه تلویزیونها، تابلوهای بزرگ، تی شرت ها و فنجان های قهوه نقش بسته است. لذا از نظر وی، نیویورک یک فراواقعیت است که نظام رسانه ای آنرا تولید کرده است.

پرده دوم: ممل آمریکایی و فراواقعیت فرهنگی نیویورک
کمتر کسی است که در حوزه سینمای ایران مطالعاتی داشته باشد و نام "ممل آمریکایی" را نشنیده باشد. این فیلم که در سال ۱۳۵۳ ساخته شده، و در زمره گفتمان "فیلم فارسی" قبل از انقلاب جای دارد؛ سرگذشت جوانی است که آرزوی رفتن به آمریکا را دارد و رفتن به بهشت آمریکا، ذکر هر روز و شبش شده است. او بر پایه تعریف هایی که برخی از آنان را از دیگران شنیده و بسیاری از آنها زاده توهمات و قوه مخیله او هستند، تصویری "فراواقعی" از آمریکا که در واقع آنرا به نیویورک تقلیل می دهد، و نیویورک را به پمپ بنزین هایش، ارائه می نماید. تصویری که بعدها متوجه می شود که فرسنگها با حقیقت فاصله دارد، درست مثل فاصله فیزیکی و جغرافیایی آمریکا از ایران.

پرده سوم: هاشمی و فراواقعیت ابرقدرتی واشنگتن
اخیرا آقای هاشمی رفسنجانی در مصاحبه ای که بعدها اعلام شد یک خاطره گویی بیش نبوده است، مطالبی را در نقد سیاست های رسمی نظام در حوزه بین المللی و منطقه ای، بیان کرده است که خارج از صحت و سقم آنها، بسیار جای تامل دارد. محور صحبت های وی و نقطه مرکزی این اظهارات، بحث لزوم رابطه با آمریکا بوده و نقد "ماجراجویی" های ایران در عرصه بین المللی و انتقاد از کمک به حزب الله و حماس، به عنوان نقاط پراکنده گفتمان وی (که البته بر گرد نقطه مرکزی بحث آمریکا جمع شده اند) می باشد. نویسنده در این مجال، به بررسی صحت و سقم و پیشینه این اظهارات که برخی آنرا مسبوق به سابقه می دانند، نمی پردازد و فقط به بحث سیاست خارجی ایران از دیدگاه عقلانیت دولتی تشیع می پردازد، تا از منظر آن، به نقدی بی طرفانه از اظهارات اقای هاشمی نائل شود.

از نظر نویسنده، مبنای عملکرد ایران در حوزه سیاست خارجی، مفهومی به نام عقلانیت دولتی تشیع است و این مفهوم، قبل از هر چیز به آرای حضرت امام (ره) و برداشت نوین وی از فقه شیعه به عنوان عاملی که می تواند بصورت تمام عیار در حوزه سیاست داخلی و خارجی ورود کرده و در آن نقشی موثر ایفا نماید، متکی است. در این تئوری، برداشت تئولوژیک از لزوم ورود عنصر مذهب به حوزه سیاست خارجی، و پیگیری سیاست های هویتی، می تواند با بکار گیری گفتمان رئالیستی در حوزه روابط بین الملل، به تشکیل یک "ام القری" و یک "مرکز" اسلامی-شیعی بیانجامد که این مرکز به حمایت از "پیرامون" پرداخته و در مواقعی، می تواند از پیرامون برای دفاع از خود کمک بگیرد.

با پیش فرض فوق بود که بر مبنای سیاست های دوراندیشانه حضرت امام، و پیگیری مجدانه مقام معظم رهبری پس از ایشان، ایران به شکل دهی و حمایت از جنبش های اسلامی و شیعی همچون حزب الله و حماس پرداخت و مسلمانان محروم و ستمدیده بطور عام، و شیعیان بطور خاص، با انقلاب ایران احساس همدلی نشان داده و خود را قبل از آنکه به دولتهای دست نشانده شان وفادار ببینند، به ایران انقلابی وفادار دیدند. تعقل دولتی تشیع، برای بسط گفتمان انقلاب و گسترش حوزه نفوذ خود، به حمایت (و بعضا ساختن) هسته های انقلابی در کشورهای پیرامون خود اقدام نمود و این حمایت، به گسترش گفتمان ایران به عنوان قدرتی منطقه ای که حوزه نفوذ آن از مرز چین تا دریای مدیترانه، و از قفقاز و آسیای میانه تا خلیج عدن گسترش یافته است، انجامید. این بکار گیری گفتمان هویتی، و ترکیب آن با پارادایم رئالیستی روابط بین الملل (که همیشه گفتمان مسلط در حوزه دولت-ملت ها بوده و اکنون بیش از هر زمان دیگری تسلط دارد)، سبب شده است تا امروزه ایران جنگ خود را نه در مرزهایش، بلکه در صدها کیلومتر دورتر از آن انجام دهد و این، یعنی موفقیت گفتمان انقلاب و گفتمان عقلانیت دولتی تشیع.

مفهوم مبارزه با امپریالیسم یکی از اضلاع اصلی، و یکی ازنقاط مرکزی گفتمان تعقل دولتی تشیع، از ابتدای تشکیل جمهوری اسلامی تاکنون بوده است و بر پایه این مفهوم بوده است که انقلاب ایران توانسته است به صدور خود دست یابد. یکی از دلایل اصلی محبوبیت ایران انقلابی در نظر مسلمانان و شیعیان، ایستادگی در مقابل آمریکا بوده است و این ایستادگی البته هزینه های زیادی را بر ایران تحمیل کرده است اما این کشور هرگز از مواضع اصولی خود عقب نشینی نکرده و سر تسلیم در مقابل گفتمان زور فرود نیاورده است.

چهار رویداد مهم در دهه اول قرن بیست و یکم، ژئوپلیتیک منطقه را بر هم زده و توازن قوا را در سطح منطقه ای و بین المللی به سود ایران تغییر داده است و این هر چهار، متاثر از گفتمان تعقل دولتی تشیع است: سقوط صدام و روی کار آمدن دولت شیعی عراق در سال ۲۰۰۳؛ جنگ سی و سه روزه حزب الله لبنان با ارتش اسرائیل و پیروزی یک سازمان کارآمد و کم تعداد چریکی بر چهارمین ارتش مسلح جهان در سال ۲۰۰۶، جنگ بیست و دو روزه حماس با اسرائیل در غزه و مقاومت مردم فلسطین با دست خالی در مقابل ارتش اسرائیل در سال ۲۰۱۰، و سرانجام وقوع انقلابهای بیداری و شیوع گفتمان بیداری اسلامی در سال ۲۰۱۱ . بررسی هر کدام از این موضوعات، مجالی دیگر را می طلبد اما صرفا بایستی به این نکته اشاره نمود که تمامی این رویدادها، نتیجه تلاش های ایران به عنوان محور اصلی گفتمان مقاومت در منطقه، و تعقل دولتی تشیع بوده است، چیزی که آقای هاشمی با بی مسئولیتی هرچه تمامتر، آنرا ماجراجویی می نامد.

به قدرت رسیدن شیعیان در عراق، و ترکیب دولت شیعی این کشور، که در سالهای اخیر متحدی تمام عیار برای ایران بوده است ( و حتی روابط بسیار خوب ایران با کردهای عراق در سالهای پس از انقلاب اسلامی و ایام جنگ بر علیه صدام، تاکنون که آنان پارتنر تاکتیکی تشکیل دولت در عراق هستند)، حمایت و تجهیز حزب الله لبنان در جنگ سی و سه روزه، حمایت از حماس در جنگ بیست و دو روزه، و در نهایت، وقوع شورش های مردمی در دنیای عرب تحت تاثیر ایدئولوژی انقلاب ایران، که منجر به سقوط چهار دیکتاتور طرفدار محور غربی منطقه بودند، و همچنین به قدرت رسیدن احزاب اسلامگرا همچون النهضه و اخوان المسلمین در تونس و مصر؛ همه نتیجه عقلانیت دولتی تشیع و دیدگاه استراتژیک ایران در نتیجه بسط نفوذ خود در منطقه بوده است.

اکنون که گفتمان ضد امپریالیستی به سردمداری ایران، تقریبا تمامی جهان اسلام را فرا گرفته است و مردم مظلوم مسلمان، که از ظلم و ستم دیکتاتورهای داخلی متحد با غرب (و آمریکا) خسته شده اند و بیش از هر زمان دیگری همدلی خود را با ایران انقلابی نشان می دهند، و از همه مهمتر، آمریکا در اوج دوران ضعف خود (چه در مساله داخلی و کسری بودجه شدید، که آمریکا را تبدیل به بدهکارترین کشور جهان کرده، و در داخل خود با بحران های اجتماعی جدی حاصل از مشکلات اقتصادی روبروست؛ و چه در مساله خارجی و جایگاه و منزلتش در نزد جهانیان، و بخصوص در میان مسلمانان) به سر می برد، سخنانی از زبان کسی که روزگاری فردی انقلابی قلمداد می شد و بخشی از گفتمان ضد امپریالیستی را مدیریت می کرد، امری عجیب و غریب می نماید و قبل از هر چیز، تضعیف گفتمان مقاومت منطقه ای ایران، و از همه مهمتر، بازی کردن در پازل آمریکایی است، که می تواند راه خروج از بن بست موجود آن کشور در سیاست های خاورمیانه ای باشد.

آنچه می توان از نقد سیاست های رسمی جمهوری اسلامی از ابتدای انقلاب تاکنون توسط هاشمی، و اظهارات وی مبنی بر لزوم داشتن رابطه با آمریکا (آن هم به این دلیل که قدرتی جهانی است)، و همچنین نقد آنچه وی ماجراجویی انقلاب اسلامی در حمایت از حزب الله و حماس می خواند، برداشت نمود می تواند چند احتمال باشد:

اول اینکه آقای هاشمی از ابتدا نیز اعتقادی به گفتمان ضد امپریالیستی انقلاب ایران و حضرت امام (ره) نداشته است و صرفا از روی ریاکاری و حب جاه و مقام با این سیاست ها ظاهرا همکاری کرده است (که برخی از صاحبنظران همچون دکتر کچوئیان با کالبد شکافی ماجرای مک فارلین به این نکته معتقدند). دوم اینکه آقای هاشمی بخوبی مطلع است که در سالهای اخیر با روند نزولی محبوبیت در توده های مردم مواجه شده است، و تقریبا می رود که رو به فراموشی سپرده شده، و شاید شخصیتی منفور در تاریخ ایران تلقی شود، و برای این منظور، اتخاذ این موضع می تواند در شرایط کنونی، وی را از فراموشی در افکار عمومی، به صدر اخبار و رسانه ها، و در نتیجه صدر اذهان عمومی ارتقا دهد و سوم و مهمتر از همه اینکه آقای هاشمی می خواهد با توسل به گفتمان غربی، از سویی بخش کوچکی از غربزدگان طرفدار آمریکا در داخل را برگرد خود جمع کرده و ساماندهی مجدد کند و از سوی دیگر، با دادن سیگنال به دولت آمریکا و متحدان غربی اش، به آنان بفهماند که دو دستگی در نظام ایران بر سر مساله رابطه با آمریکا جدی است.

سرآمد:
هر کدام از این احتمالات حکایت از یک امر بنیادین دارد و آن، ساختن فراواقعیت از آمریکاست. این فراواقعیت اگر چه در نزد ممل آمریکایی قبل از هرچیز مبتنی بر امر فرهنگی بود، اما در نزد آقای هاشمی مبتنی بر یک امر سیاسی تمام عیار است. نیویورک در گفتمان بودریار و ممل آمریکایی، و واشنگتن در گفتمان هاشمی رفسنجانی، کلیدواژه هایی از مفهوم مشترکی به نام آمریکا هستند که پیش از آنکه مبتنی بر امر واقع، و بر پایه رئالیسم باشد، ناشی از تخیلاتی است که در اذهان ایجاد شده است و تصاویری که هیچ ارتباطی با واقعیت آمریکا ندارد. از اینرو، بهتر است آقای هاشمی قدری خود را به عرصه واقعیت نزدیک کرده، و با بستن چشمان خود بر امر واقع، دم از برقراری رابطه کور با آمریکا نزند. اگر چه برقراری رابطه با آمریکا بر مبنای به رسمیت شناختن حقوق ملت ایران و پرداخت تمامی خسارات متحمل شده این ملت و دست کشیدن از گفتمان ارعاب و تهدید را هیچ کس نفی نکرده و نمی کند، اما در شرایط کنونی که آمریکا در اوج حضیض بسر می برد، دم زدن از مذاکره با آن، و آنهم به خیال اینکه این دولت یک ابرقدرت است، امری است که به تخیلات ممل آمریکایی بیشتر شباهت دارد تا به واقعیت عرصه روابط بین الملل.

* دانشجوی دکتری انسان شناسی سیاسی و عضو شورای مرکزی انجمن دانش آموختگان علوم اجتماعی دانشگاه تهران

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱