نقد فیلم "گذشته" / "گذشته"ی فرهادی گذشته ی ما نیست

مسعود یارضوی

به نام خدا و با صلوات بر محمد و آل محمد(ص).

"گذشته" ی اصغر فرهادی همانطور که تصورش می رفت فیلمی معناگرا و البته سیاسی است.

 سناریویی که اگرچه همانند "جدایی نادر از سیمین" با اِلِمان هایی مثل نوزادهای در رحم، نوجوان های عاشق تکه هایی از فرهنگ ایرانی! قصه زندگی و عشق، ترسیم نمادی انتخابی از ایران و ... شکل گرفته اما حاوی معنایی است که به نظر می رسد نقطه اصلی توجه فرهادی و یارانش را باید در همانجا جست.
 

نقطه ای اصلی و البته خطرناک برای مردم ایران که سمت توجه فیلم های دیگری نظیر جدایی نادر از سیمین، نارنجی پوش و یه حبه قند نیز به همان معطوف بود.

 

"گذشته" تلاشی برای معرفی ایران به جهان و البته به روایت فرهادی است. ایرانی که نماد آن "احمد" یا همان شوهر ایرانی و سمبل جهانش "مارین"، یعنی همسر خارجی احمد است.

 
داستان فیلم از این قرار است که احمد (علی مصفا) که پس از بروز اختلاف با مارین (برنیس بژو) زندگی فرانسوی اش را رها کرده و به ایران رفته پس از چند سال به پاریس باز می گردد تا از مارین طلاق بگیرد و رسماً از یکدیگر جدا شوند.
 

او در پاریس و هنگامیکه مشغول پیگیری کارهای مربوط به طلاق است مشاهده می کند که همسرش با مرد دیگری ارتباط دارد و این در حالیستکه "لوسی"، دختر نوجوان زن که  فرزند همسر اول اوست قصد ندارد با زندگی جدید زن و این رابطه که گویا قرار است به ازدواج سوم هم منجر شود کنار بیاید. این مسئله بعلاوه چند رخداد دیگر داستان کلی فیلم را شکل می دهد.

*نه اسلام واقعی، نه ایران واقعی

فرهادی در این فیلم "احمد" را بعنوان نمادی از ایران برگزیده که قرار است صورتی ویرایش شده از فرهنگ ایرانی که اصغر فرهادی و دوستانش آن را می پسندند، به دنیا ارائه کند.
 

مردی ریشو که بلد است قورمه سبزی و بلال درست کند، علی الظاهر اهل خدا و پیغمبر(ص) نیست، گاهی با بچه ها بازی می کند، پارکت های خانه را هم می تواند بشوید، می تواند در یک خانه و با مردی که ضلع سوم عشق مثلثی همسرش را تشکیل می دهد زندگی کند، گاهی زیر ظرفشویی را تمیز می کند و اساساً تمام بایسته هایی که غربی ها نیاز دارند را دارد.

 

این مرد ریشو که فرهادی به تمام معنا آن را یک کبریت بی خطر برای غربی ها معرفی می کند البته با مارین یا همان سمبل "جهان" دارای سوء تفاهمات زیادی است.

 

مثلاً احمد و مارین، درست در ابتدای فیلم سعی می کنند از پشت شیشه سالن انتظار در فرودگاه پاریس با هم حرف بزنند اما صدای یکدیگر را نمی شنوند.

 

اینطور بخوانید که دو نماد ایران و جهان از پشت شیشه سوء تفاهمات! تلاش می کنند منظور یکدیگر را به هم بفهمانند ولی نمی توانند.

 

البته معلوم است که نمی توانند! و این معلوم بودن را اصغر فرهادی هم درک کرده و برای همین در تمام طول فیلمش تلاش می کند تا با معرفی "احمد" (علی مصفا) بعنوان نمادی از ایرانیان و باورهای آنها به اروپا و آمریکا، سوء تفاهمات مد نظر خودش را رفع کند!

 

و همانطور که در بالاتر نوشتم به روش خود و با فرهنگی که خود از ایرانیان شناخته است به این معرفی می پردازد.

 

و نکته همینجاست...!

 

آخر کجای فرهنگ ایران و ایرانی چنین شکل کریهی از بی غیرتی و ناتوانی در رفع سوء تفاهمات و بلد نبودن روابط اجتماعی و بیگانگی با خدا و پیغمبر را با خود دارد؟!

 

فرهادی که در فیلم "جدایی" اش نظر خود راجع به اسلام را به همه گفته بود (ر.ک به نقدی که درباره جدایی نوشتم) در این فیلم اسلام را هم یکسره به کناری گذاشته و انگار نه انگار که ما ایرانی ها ربطی صددرصدی به اسلام داریم!

 

از این مسئله بگذریم. فرهادی حتی از فرهنگ ایرانی خالی هم صورتی را به جهان نمایش می دهد که هیچ کجایش با واقعیت سنخیت ندارد.

 

ببخشید، ولی اگر در میان ما ایرانی ها کسی عشق ناپاک هم داشته باشد؛ در رابطه با آن، اینهمه بی غیرتی که فرهادی در فیلمش بعنوان واقعیت و نماد نشان داده به خرج نمی دهد.

 

کدام مرد ایرانی و حتی اروپایی و آمریکایی و حتی آفریقایی! است که بتواند در یک خانه با همسر حتی سابقش در حالی زندگی کند که یک مرد دیگر هم در آن خانه زندگی می کند و آن مرد بر اثر یک اتفاق (به روایت فیلم!) کودکی را هم در رحم آن همسر سابق یا فعلی یا هر چیز دیگری جا گذاشته است؟!

 

از بی غیرتی بگذریم. چه کسی باور دارد که مردهای ایرانی و اساساً ایرانی ها اینهمه بی عرضه اند که چندتا اتفاق ساده را نتوانند مدیریت کند؟ نتوانند یک رابطه را حفظ کنند، از رفع چند سوء تفاهم ساده عاجز باشند و ...  و در عوض تنها و تنها خاصیت و عرضه ای که دارند ماچ و بوسه و درست کردن قورمه سبزی و دل سوزاندن برای اشک های این و آن است!

 

فرض های "گذشته" فرهادی درباره فرهنگ ایرانی آنقدر غیر قابل باور و غیر واقعی اند که آدم باید برای عده قلیلی که حتی در خارج از مرزهای ما این تصاویر را باور می کنند دل بسوزاند.

 

و در یک کلام تنها نکته جدی ای که می توان راجع به "احمد" فرهادی گفت این است که "احمد" خود اصغر فرهادی است.

 

در واقع فرهادی خویشتن خویش را در "گذشته"اش به تصویر کشیده و ای بسا که تصور کرده است دیگران هم همانند او اینچنین اند اما راستش این است که اینطور نیست!


 

*ایران گرایی قابل تأمل اپوزیسیون فرهنگی؛ چرا؟!

 

نکته دیگری که در اینجا رخ می نماید "ایران گرایی" مستتر در فیلم و مثلاً دیالوگ جالبی است که شهریار، دوست ایرانی احمد در پاریس به او می گوید: "تو آدم اینجا نبودی"

 

حقیقت این است که حرف دل جماعت اپوزیسیون فرهنگی این است که ایران را خیلی دوست دارند و زندگی در آن را ترجیح می دهند (همانطور که نادر در فیلم اول فرهادی به قیمت گزافی آنرا ترجیح داد). اما نه ایرانی را با مختصات نظام جمهوری اسلامی و لایف استایل اسلامی _ ایرانی.

 

این حرف دل را در فیلم "یه حبه قند" میرکریمی هم می شود، دید. خانواده ای که تمام زنانش موهایشان را از زیر چارقد بیرون می گذارند. محرم و نامحرم بر سر یک سفره در کنار هم می نشینند. گاهی برای هم می رقصند و گاهی که قضیه مرگ و سرطان و اینها باشد یاد اهلبیت و نماز هم می افتند!!!

 

و همینطور در فیلم نارنجی پوش که آقای مهرجویی (که فکر می کند هیچکس اشاره هایش را متوجه نیست!) وقتی تهران را قابل زندگی معرفی می کند که همه زباله هایش بیرون ریخته شود! و بعد هم به نشریه "تجربه" می گوید که ای بسا منظورم سیاسی هم بوده باشد!

 

و یا همینطور اصغر فرهادی که در فیلم جدایی نادر از سیمینش، پیرمرد مریض (پدر نادر) و در حال مرگی را بعنوان سمبل ایران نشان می دهد که وقتی می میرد و کاسه کوزه اش را از زندگی جوانترها و کوچه های شهر جمع می کند؛ آنگاه است که ایران، درست و حسابی قابل زندگی می شود و هم "نادر" و هم دخترش "ترمه" قصد می کنند برای همیشه در ایران بمانند. حتی به قیمت جدایی از خانم سیمین!


 

*فرهنگ ایرانی را به مسلخ می برند

 

مسئله ساده تر از این حرفهاست و قضاوت درباره آن برای دوست و دشمن هم نباید چندان سخت باشد.

 

آیا واقعا فرهنگ ایرانی و اسلامی ما برای معرفی به جهان همین مختصات را دارد و ترکیبی است از دوغ و دیزی و بی غیرتی یا اینکه نه!

 

فرهنگ ما رستم و سهراب هم دارد، خواجه نظام الملک و امیرکبیر هم دارد، و امام خمینی(ره) و حسین فهمیده و عباس دوران و آیت الله خامنه ای (حفظه) و اسلام ناب هم جزئی لاینفک از واقعیت های آن است؟!

 

این واقعیتی است که اصغرآقای فرهادی به نظر من با آن مواجه است و اینکه با آن چگونه تعامل کند از دو حال خارج نیست. یا اینکه واقعیت ها را با کسر و منها به جهان معرفی کند. (مثل همین کاری که در "گذشته" کرده است) و یا اینکه به راهی برود که امثال سازندگان فیلم "یک خانواده محترم" رفته اند و رسماً خواستار براندازی این نظام و انقلاب شده اند!

 

(و یا اینکه اصغر فرهادی دچار یقظه بشود و ناگهان بفهمد که دارد به کدامین سو ره می سپارد!)


 

*این نفرت عربی!

 

در اینجا شاید این سوال مطرح شود که با توجه به اینکه "احمد" نماد ایران است و "مارین" نماد جهان و فرهادی هم قصد دارد به رفع سوء تفاهمات میان این دو بپردازد پس نقش "سمیر"، مرد عربی که در زندگی مارین حضور یافته و با او رابطه دارد حاوی چه تعریفی است؟!

 

جالب آنکه حتی روایت "لوسی" از آغاز رابطه میان سمیر و مارین این دیالوگ است که آن را به احمد می گوید: "چون قیافش شبیه توئه"!

 

ما می دانیم و آقای اصغر فرهادی هم فهمیده است گویا که رسانه های غربی همواره تلاش دارند که فرهنگ اسلامی _ ایرانی ما را با فرهنگ فعلی کشورهای عربی یکسان جلوه دهند.

 

سمیر (با بازی طاهار رحیم) برای این در سناریوی فرهادی جای گرفته و البته بد نشان داده شده است که به زعم فرهادی این سوء تفاهم را هم رفع کند و به جهان بگوید که ما ایرانی ها با تصوری که شما از اعراب دارید، صد و هشتاد درجه متفاوتیم و فقط در مقولاتی مثل ظاهر با هم مشابهیم!

 

فیلم البته اشارت های معنادار دیگری هم دارد که در صورت فهم پیام اصلی فیلم به وضوح خود را نمایان می کنند. اشارت هایی مثل تأکیدات دائم "برنیس بژو" به "علی مصفا" درباره سوء تفاهمات فی مابین با دیالوگ های مشابهی مثل "امیدوار بودم یه بار تو زندگیت سر قولت وایسی!"، "مطمئن نبودم می یای!" و ... و یا نظر خوب لوسی بعنوان نمادی از نسل جدید اروپا و آمریکا نسبت به "احمد" یا همان سمبل ایران فیلم و همچنین نظر بد او نسبت به سمیر یا نماد عرب فیلم که در دیالوگ فواد، فرزند سمیر اینطور جلوه گری می کند: "چرا لوسی از تو بدش می یاد؟!"


 

*نگاهی به آینده ی "گذشته"!

 

"گذشته" فرهادی حتماً حال و آینده ای هم خواهد داشت.

 

تحلیل من از آینده اینطور می گوید که فرهادی چاره ای ندارد غیر از اینکه در سناریوهای بعدی خود، آن بچه های در رحم مانده دو فیلم قبلی اش را به دنیا بیاورد و همچنین رفتارهای نوجوانان سربه زیر فیلمهایش! (ترمه و لوسی) را در قبال مبارزه با آنچه فرهادی و جماعت اپوزیسیون فرهنگی از اسلام و ایران نمی پسندند به تصویر بکشد. (در حالی که بزرگ شده اند)

 

به سخن دیگر، سناریوهایی که اپوزیسیون فرهنگی برای تکمیل پازل هجوم فرهنگی نوشته و یا خواهند نوشت، در همه ابعاد می تواند واقعیت را با کسر و منها به جهان و به هوادارانش معرفی کند الّا یک مورد و آن مانایی واقعیتی به نام اسلام، انقلاب اسلامی، مردم مسلمان ایران و نظام جمهوری اسلامی ایران در کنار مفهومی به نام ایران است.

 

وجود این واقعیتهای نامیرا و آن دشمنی ها علی القاعده آینده را اینطور رقم خواهد زد که اپوزیسیون فرهنگی در فیلم ها و سایر تولیدات فرهنگی اش، دیر یا زود با بچه های نویی که به دنیا می آورد و با نوجوانانی که بزرگ شدن و خواسته هایشان را به زعم خود به تصویر می کشد؛ شاه بیت "تشویق به براندازی" بعنوان تنها راه هجوم استکبار جهانی علیه ما را مورد تأکید  قرار می دهد.

 

کما اینکه در فیلم "یک خانواده محترم" و "فصل کرگدن" این کار (تشویق به براندازی) را بعنوان مانور شروع کردند اما این قصه سر دراز دارد...

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩٢