اندر تعليق فستيوال اطفال (فرهنگی)

    اولاً؛ از مکتب ميرزا عليرضا رضاداد - رييس تشکيلات سينماتوگرافی « فارابی » که فستيوال های معظم مملکت را دايرکتوری می نمايد- هاتف شوربختانه خبر آورد که ايشان اعلان فرموده اند فستيوال بهجت زای اطفال در سنه جاری، نه تنها در اصفاهان و بلاد هگمتانه بلکه هيچ کجای ديگری اقامه نخواهد شد. تا ايشان هستند به مخيله شريف شان هم خطور ننمايد فستيوال های معظم را از بلاد اصفاهان کوچ دهند. فرموده اند تراکم بعض پروگرامات، علت اين تصميم بوده؛ ليکن هر صبی شيرخواره ای خوب می فهمد که انتقال فجعه ی فستيوال، از خانه ی آن اصفاهان، چند ماه مانده به زمان اقامه، نتيجه ای جز تعليق و يحتمل اضمحلال، نخواهد داشت. سابقاً سر کلاس اکابر، ايشان را رييس قابلی می دانستيم ليکن اخيراً رأيمان رجعت نموده.

    دويماً؛ لجنه ای از اعاظم سينمای مملکت، دور هم نشسته چای و قليان استعمال فرموده تا فيلم منتخب مملکت را به فستيوال عالمی « اوسکار » واقع در مملکت کابوی ها ارسال بنمايند. به قاعده چند روز مباحثه کرده تنباکوها خلاص شد تا بالاخره به اين نتيجه رسيدندکه افلام سينماتوگرافی چارشنبه صوری و قهوه خانه ترانزيت، از سايرين، يک سروگردن فائق است؛ ليکن از آن جا که تنها يک فقره فيلم می بايست به خارجه ارسال می شد دستور فرمودند يک دوجين قليان ملايم ديگر بياورند تا نتيجه غايي به دست آيد. الغرض، دود سفيد، به نام فيلم قهوه خانه ترانزيت از دودکش محل جلسه آقايان به خارج درز نمود که بی حرف پيش ان شاء الله اگر طياره سقوط ننمايد به ينگه عالم ارسال خواهد شد. قهوه خانه فيلم مذکور، که عمل يد رژيسور سينمای ايران، ميرزا کامبوزيا پرتويست محل تردد بعض شوفرهای بين المللی بوده، احدی از شوفرها که يک نفر اجنبی است خاطرخواه مخدره خادمه در آن قهوه خانه شده، احدی از خويشان آن مخدره، غيرتی شده، کار به گيس و گيس کشی انجاميده، خدا به خير کند.

    سيماً؛ آميز عزت انتظام الدولة که در بلاد پاريس از برای او مجلس بزرگداشت اقامه نموده با ده شتر صله به مملکت رجعت دادند در آيين اخذ صله فرمودند: من از تئاتر لاله زار شروع نمودم. به به! حبذا و نعم المکان. رفقا خوب می دانند که شارع شريف لاله زار در بلاد طهران در ازمنه قديمه، مکان شريفی برای بعض مسايل بوده، اغلب رژيسورها و آکتورهای پيرپاتال مملکت از آن جا آغاز نموده اند. خداوند قوت شان دهد. از ايضاح بيشتر معذورم.

    رابعاً؛ ميرزا محمود دولت آبادی قصه نويس که سابقاً قصه طولای کليدر را کليد زده، فرمودند اخيراً يک فقره قصه طولا در باب حرب تحميلی، تحرير نموده، عنقريب روانه بازار، راسته ی کتابفروش ها می نمايند. طهر الله قلمه. من که از استماع اين راپورت، مدتی مدهوش افتاده بعد سحر، خروس خوان به هوش آمدم. بايد منتظر مانده ببينيم چه چيزی پخته و درآورده اند بعد قضاوت می نماييم.

/ 3 نظر / 46 بازدید
سيد مهدي موسوي

سلام عزيز! با مطلبي تحت عنوان « چگونه ياد گرفتم دست از نگراني دست بردارم و به بمب اتم عشق بورزم! » ، پاسخ به سوالات دوستان و يك شعر تازه به روزم!! منتظرت هستم...

رضا

سلام و درود بر شما و قلم توانمندتان ...ضمن آرزوی تندرستی و سعادتمندی شما از درگاه خداوند متعال و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما در اين ماه پر فضيلت با ستحضار ميرساند کلبه درويشي حقير با مطلبي .با عنوان ضيافتي به ميزباني خدا بروز شده است خوشحال ميشوم تشريف بياوريد منتظر حضور گرم و قدوم سبز شما مثل هميشه هستم ... در پناه حق ... اگر لذت و ترک لذت را بداني .....دگر لذت نفس را لذت نخواني .....هزاران در خلق ، برخود ببندي .... گرت باز باشد ، دري آسماني ...سفره هاي علوي کند ، مرغ جانت ...گر از چنبر آز ، باز راني ..........التماس دعا

رضا

درد و نيا ز .... ما صنما ما از راه دور و دراز آمده ايم بسر کوي تو با درد و نياز آمده ايم گو ز نزديک تو آهسته و هوشيار شديم مست و آشفته نزديک تو باز آمده ايم آمده ايم خريدار ميرويم بي سرود نه فروشنده تسبيح و جا نماز آمده ايم يک زمان گرم کن از مستي ما محفل خويش که ز مستي بر تو گرم فراز آمده ايم گر چه در فراق تو زار و نزاريم چو شمع از پي سوزش و بهر گداز آمده ايم بر اميد رخ زيبائي تو با هم با غم و رنج همچنانست که با شادي و ناز آمده ايم دست ما گر بسر زلف درازت نرسد بر سر زلف تو از دور براز آمده ايم بيني آن زلف دراز تو که از راه دراز ما بنظاره آن زلف دراز آمده ايم توشه و ساز ديدار تو خواهيم همي گر بديدار تو بي توشه و ساز آمده ايم